سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بنفیسیات
بنفیسیات 

«دوکوهه»

می گویند که بایدببرندش!زار می زند.آویزان می شود.کمی مهلت بدهند.اما آنها می کشندش!!!

می ترسد.پیشانیش خیسی عرق دارد.انگشتان ظریفش می لرزند.به هق هق می افتد.شانه هایش می لرزند!

اطراف تا چشم کار میکندخاک است!.خاک ، خاک،خاکو دو تپه ی خاکی!

همه هستند!همه ی آنها که دلشان را شکسته است.بغض دارند.اما هیچ کس دست کمکی....نه!!!

پا می کوبد.قسم می دهد.می گویدکه میترسد.میگوید که رهایش کنند.می گوید که میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییترسد!!!

........چادرش همه خاک است!اشک هایش کدر....یکی از آن آشنا دل ترمیمی ها می آید جلو زیر بغلش رامی گیرد.بلندش می کند.می گوید که نترسد!آنجا مراقبش اند!می گوید طلائیه خوب است!!!

می گوید که نترسد!آرام بگیرد!ساکت شود تا ببرندش!اشکهایش خشک شده اند.می کشندش به سمت ماشین!...از خواب می پرد!!!


تلقین:من خوبم،من خوبم،من خوبم!!! 

بنتی شاید مینیاتوری...


[ پنج شنبه 91/9/16 ] [ 1:16 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]


آدمیزاد گاهی در عمرش کارهایی می کند که بعد ها برای خودش بسیار ارزشمند می شود.

 و از انجام آنها احساس رضایت فراوانی میکند.برای من یکی از این کارها نوشتن خاطرات

 (حسب حال) از دوران کودکی بود.

به یاد ندارم که این اخلاق پسندیده را مدیون چه کسی هستم .اما انچه مسلم است نقش مادر گرانقدرم

 در مطالعه ی فراوان کتب گوناگون بود که این امر به شخصه  نقشی اساسی در توانایی نوشتاری اینجانب داشته است.

از همان قدیم قدیم ها مطالعه و نوشتن لذت بخش ترین فعالیتها برای این حقیر بوده و همچنان نیز به همان منوال می باشد.

نوشتن خاطرات روزانه جز اولین حرکتهای مبتدیانه ی من بود.

خاطراتی که شامل  نهایت جزئیات و تفکرات به زبان رانده نشده همراه با تفسیر و نتیجه گیری بود.

در آخر همه ی خاطره ها بدون استثنا تخلص این جانب که «بنتی» بوده است به همراه تاریخ هجری شمسی

 ومیلادی وساعت نوشته شدن به طور کاملا دقیق قید می شده است.

در کنار تخلص پیشینمان شکلک لبخند کوچکی هم حک می شده است.

دو خط تیره ی عمودی و نیم دایره ای زیر چشمها و سه نقطه ی کوچک به موازات هم در دو طرف صورتک

 به عنوان جای جوش ها.

در این دفترها خاطرات انواعی دارند:

خاطرات از روی سر خوشی...

خاطرات از روی حرص...

خاطرات پر از اشک و هق هق...

خاطرات پر از ذوق...

خاطرات لبریز از خشونت...

خاطرات لبریز از عشق...

...و

چند خاطره هم وجود  دارند که هیچ احساسی را به خواننده  منتقل نمی کنند که به عقیده ای اسراف در کاغذ هم بشمار می رود.

بعضی خاطرات هم هستند که حاوی مطالب جالب تری نسبت به سایر خاطره ها هستند

برای مثال:

 خاطره ی روزهای  اول مهر

خاطره ی اولین واکسن

خاطره ی روزهای تولد

خاطره ی سفر های خانوادگی

خاطره ی روزهای مهم ( مادر،پدر،دختر)

خاطره ی تاسوعا و عاشوراها

خاطره ی چهارشنبه سوری ها

خاطره ی عید های نوروز

خاطره ی اولین زیارت کعبه

خاطره ی اردو های مختلف

...

یکی از دردسر های همیشگی من این بود که دفترها در کجا مخفی شوند که دست احدی آنهار ا لمس نکند.چه برسد به اطلاع از

 محتویات آنها....

اغلب پشت تخت.

پشت تابلو.

پشت شوفاژ.

بین کتاب های خاک گرفته که کسی راغب  به کنجکاوی در آنها نیست

و از این قبیل مکان ها برای مخفی سازی انتخاب می شد.

البته مادران که بهشت زیر پایشان است خانم پل را در این جیب و آقای پوآرو را در جیب دیگر گذاشته ومتاسفانه

متاسفانه گه گاه  موفق به کشف این محموله های حرف می شدند.

در دفتر های خاطراتم  توصیفات،اهانت ها،قربان صدقه ها،تکه کلام ها،طعنه و کنایه ها با یک واحد فونت درشت تر نوشته می شد.

و مادر اغلب پس از گشودن دفتر به علت ازدیاد صفحه ها به خواندن آن ها رضایت می دادند.

علاوه بر این حسن که مادر بیش از حد متوجه محتوای خاطره نمی شدند یک ضرر هم داشت.اینکه گاهی از پیوند دادن

آن قسمت ها ممکن بود سوء تعبیری پیش بیاید و شماتتی در اعماق نگاه مادر که این حقیر اصلا به آن راضی نبودم.

این روزها در تلفن همراه و کامپیوتر و تبلت و ... بخش های به نام نوتس یا استاتوس بوجود آمده که

 می توان همین خاطرات را درآن  ذخیره کرد و به راحتی برایشان رمز هم گذاشت تا دردسر هایی که در بالا ذکر شد

 به کلی منتفی شوند.

اما من هر چه سعی می کنم باز هم ترجیح می دهم با انگشتان خودم و خودکار و کاغذی ملموس خاطرات روزهای زندگی ام را ثبت کنم..

من فکر می کنم خاطرات خیلی زوتراز آنچه ما فکرش را بکنیم کوچ می کنند.

و تنها افسوس و حسرت را باقی خواهند گذاشت...

درست است که ما هیچگاه نخواهیم توانست روزهای گذشته مان را برگردانیم اما می توانیم

 با خواندن خاطراتشان لحظاتی پر از حال و هوایشان شویم.

حسب حال ننوشتی و شد ایامی چند                                                              محرمی کوکه فرستم به تو پیغامی چند؟

حافظ

بنت الهدی جان


 


[ شنبه 91/8/20 ] [ 1:3 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]


یاد پائیز هایم بخیر

روزهای خوبی بود.

پائیز سه سالگی پدر یک دو چرخه خرید.

یک سه چرخه ی قرمز با چراغهای زرد.کمربند صندلی اش عکس میکی موس داشت.و یک صندوق عقب حسابی  جادار برای

 چپاندن محموله های اغذ یه و اسباب بازی.صدای پرخ های  تپلش و خش خش برگ ها جوگیرم می کرد و مثلا گاز می دادم.

پائیز شش سالگی مادر برایم یک خواهر کوچک آورد.

یک خواهر تپل بر عکس خودم که سفید بودم ؛ سبزه.با لپ های گرد،چشمهای درشت مشکی و گرد.هیچ شیطان نرفت

 توی جلدم و هیچ حسود نشدم .از همان اول هم کلی دوستش داشتم.

پائیز نه سالگی بالغ شدم.

با یک جشن تکلیف حسابی و به هم زدن یک عالمه کادو از طرف اقوام ،دوستان،همسایگان،اهالیه مسجد محل،مدرسه و ...

پائیز یازده سالگی عاشق یک هنر پیشه شدم.

چهار شانه بود و هیکلی وجذاب.موهای قهوه ای با لحنی شیرین.تمام دیوار های اتاقم شده بود پوستر.(خوش بختانه زود از سرم افتاد)

پائیز سیزده سالگی خانه مان را عوض کردیم.

خانه جدیدمان هم بزرگ تر است.هم زیبا تر.اتاق من هم بزرگتر است با پنجره ای قدی که محبوب من است...

پائیز پانزده سالگی پسر همسایه جدید عاشقم شد.

بچه  بود. به  توهم هم مبتلا بود.مرا با نگاه هایی همراه با شراره های داغ عشق به سوی خودش می دید.

و کرشمه هایی که هیچ گاه ازمن سرنزد.

پائیز هفده سالگی استخوان های دایی جان شهیدم را آوردند.

چهار شهید که یکیشان دایی حسین جان بود.خیلی گریه کردیم.مادر بزرگ بی حال شد.مادر هم همینطور.

اماهمگی ته دل خوش حال بودیم که بالاخره برگشت.از آن سال به بعد هر ماه می رویم پهلویش.

پائیز سال پیش حس می کردم خوش بخت ترین دختر عالمم.

معتاد شده بودم.معتاد به یک استاد.استاد فن نوشتار.نگاه های دقیق ازکنار خودنویسش.قدم های محکم و آرامش.لبخند های

 ریزش.ابرو های زخیمش.صدا صاف کردن هایش.وقتی حرف میزد محوش می شدم.

زبانم لس می شد و می افتاد  کف دهانم ودستم زیر چانه ام خشک می شد.

جلویش که می ایستادم پاهایم ضربدری می رفتند و قلبم می ترکید.

دائم دنبالش میکردم.شب یلدا هم نرسیده بود که بکل از ایران رفت.

پائیز امسال هم اتفاق جالبی افتاده است.

یک هاله توجهم راسخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت به خودش جلب کرده است.

و افسرده شده ام.

سخت افسرده و رخوت زده.

نمی دانم پائیزدانم چه مرگش شده است...

هر چه هست پائیزک من نیست...

 


[ سه شنبه 91/7/25 ] [ 9:58 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

اردی بهشت ماه است.

هوا روشن و آسمان آبی ست.

ابرهای غلیظ  بهاری و چکاوک های بازیگوش و برگهای سبز براق و تازه ی درختان

شکوفه های صورتیه خشک شده و زمین  پر از علف های ترد و پرآب .

اینها محتویات جعبه ی اردی بهشتیه خداوند من است.

من با افکارریخت و پاش و شلوغم روی تخته سنگی در نزدیکی درخت سیب پیری نشسته ام.

جهانی از موضوعاتی که گذاشته ام در بایگانی مغشوش ذهنم تا بهشان فکر کنم مقابل چشمانم می گذرند.

اما برای شروع هر کدام باید تلاش بسیار کرد.

 نمی دانم تنبلی ست یا عجز حقیقی از فکر کردن.

حس می کنم باید تمامی انرژی ام  را صرف این افکار کنم تا بشود تمام و کمال پرونده شان را بست وراحت شد.

یکی از این چکاوک ها که کمی از دوستانش کوچک تر است؛انگاری به به زنبوری خیره مانده است.

تکانی به خود نمی دهد و ساکن نقطه ای که زنبور در آن محدوده است  را نگاه می کند.

شاید او نیز همچون من درگیر افکاریست که نمی خواهد اسیرشان شود.

سرکارگر مغزم می نالد:«نمی توان فکر نکرد.در نهایت باید تسلیم شوی و تکلیف همه ی افکارت را معین کنی!!!»

احساسم هم که آن زیرها دارد خفگی می گیرد می نالد:

«حیف این روزهای بهاری که بخواهی با فکر کردن به این افکار قدیمی ِ ذهنت بگذرانی!!!»

خطوط قرمز پیراهنم برای کفشدوزک براقی مورد پسند بوده است.

و او برای پسند خویش این یسک را کرده وبه روی پیراهنم آمده است.

نمی ترسد که او را از بند های این دنیا خلاص کنم.

یا پرتابش کنم به نقطه ای دوراز مبدأش.

چقدر اهل ریسک...

آموزنده است....

کاش

من هم

اندک روحیات کفشدوزکی داشتم.

تا

                          این افکار را

                                                   ...

                                                                         !!!



[ سه شنبه 91/6/14 ] [ 12:44 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

...

امشب روی تختم دراز کشیده بودم .رو به سقف.

دستهام از دو طرفم افتاده بودن و موهام ریخته بود دورم.

هر چی با خودم کلنجار میرم این افکار ولم نمیکنن.

 دلم نمیخواد با سوختگی بمیرم.

دوست ندارم جسدم انقدر سوخته باشه که سیاه باشه و غیر قابل تشخیص .

و بوی گند گوشتای سوختم  حال کسایی رو که دوستشون دارم  بهم بزنه!

دلم نمی خواد لحظه ی آخر از شدت بوم نگام نکنن.

بعد فکر کردم به خفگی...

اونم نه با دست یا طناب ...

که پوستم کبود شه و دهنم قفل کنه و ناخن بره توی گوشتهام وطناب زخمیم کنه.

خفه شدن تنها توی یه آپارتمان ...

اون هم خوب نیست...

دوست ندارم جنازم بمونه و بو بگیره.

انقدر بـــــــــــــــــــــــو بگیره که از شدت بو همسایه های جهان سومییم کنجکاویشون گل کنه

و زنگ بزنن به یکی از این اداره جات و ...

اونام بیان و جنازمو بندازن توی یه کیسه سیاه و از شدت بو در اولین فرصت چالم کنن.

دوست ندارمم که غرق بشم.

از دست و پا زدن خوشم نمیاد.

دوست ندارم زجر بکشم.

دوست ندارم وقتی مردم آخرین قیافه ای که همه ازم می بینن یه بدن آب گرفته ی باد کرده ی کبود باشه.

دلم نمی خواد رو چشمام لخته بسته باشه.

دلم می خواد آروم بمیرم.

آرووووووووووووووووووم...

توی یه حال خوب...

سرنماز...

تو حرم ...

تو بغل کسی که دوستش دارم...

از یه جای خوب با یه حال خوب برم...

برم...

تو بغل خدا...!!!

دوست دارم برم حموم ...

غسل کنم..

لباس نو بپوشم..

عطر بزنم به خودم...

یه دل سیر گریه کنم...

یه دل سیر خدارو شکر کنم...

یه دل سیر آدمایی که دنیامن رو ببـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینم!!!

دلم می خواد با دل سیر از این دنیا برم!!!

یه دل سیر!!!!






تذکر1:این نوشته صرفا هیچ ارتبلاطی با صادق جان هدایت ندارد.پس: هیچ ارتباطی به خودکشی نداشت!!!

تذکر2:نیت من از یک دل سیر کاملا دل سیر معنوی ست.نه مادی دنیوی!!!

تذکر3:هیچکداممان چند نفس بیشتر وقت ندارریم!!!عمیق نفس بکشیم!!!!


بنتی مینیاتوری


[ چهارشنبه 91/6/8 ] [ 5:25 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]


گرمای ذوب کننده ی مرداد تمام شده بود و گرمای نیمه خنک شهریور آمده بود.

دخترک دو ماه بود که مستمردو خیابان را پیاده طی می کرد و آرام و متین وارد  کانون می شد.

می ایستاد کنار ویترین شلوغ  فروشگاه  کانون و دارا ها و سارا های خوش لباس را نگاه می کرد.یکی از سارا ها که لباس بلوچ به

 تن داشت بیشترین مدت زمان دیده شدن را داشت.

بعد که کلی دارا ها و سارا ها را نگاه می کرد می رفت توی کانون و از آبخوری فلزی  در انتهای  پیشخوان آب می خورد.

آبش خیلی یخ بود.

دستانش یخ می کردند و سرخ می شدند.

بعد می ایستاد مقابل کولر و مجله ی سروش کودکان می خواند.

این برنامه ی هر روزش بود تا ساعت پنج دقیقه مانده به پنج.

پنج دقیقه ی آخر دوباره آب می خورد و نزدیک در کلاس داستان می ایستاد تا بعد از ورود استاد از چند دقیقه ای که طول می کشید

 کلاس پر شود و بچه ها منظم بنشینند استفاده کند و داستانش را از نظر استاد بگذراند و نقص ها و کاستی هایش را بر طرف کند.

این مسئله بر اعتماد به نفسش در حین خواندن داستانش در کلاس تاثیر زیادی داشت.

جلسه ی پیش موضوعی که برای داستان انتخاب شده بود بسیار باب میل او بود:

«شفا»

داستانش را  نوشته بود.به دل خودش که نشسته بود و انتظار داشت نگاهی سرشار از افتخار و شعف را در چشمان استاد ببیند.

بچه های کلاس کم کم آمده بودند و پراکنده کنار آبخوری و پشت میز ها و کنار پیشخوان و مقابل کولر و... دیده میشدند.

همیشه دفترش رامی گذاشت توی کیفش!اما امروز با حس افتخاری  گرفته بود مقابل سینه اش.

ساعت 4 شده بود اما استادهنوز نیامده بود.

بچه ها تا چهار ونیم هم ککشان نمی گزید.

اما ازاین ساعت به بعد جمعیت بود که کنار پیشخوان جمع شده بود تا علت غیبت استاد را بداند.

اما مسئولین کانون پاسخگو نبودند.و خود را بی خبر نشان می دادند.

با اصرار بچه ها مسئول کانون با محلی نا معلوم تماس گرفت و اعلام کرد که استاد همان هفته ی پیش به علت بیماری همسرش به

 یکی از کشورهای خارجی که در مداوای بیماری همسرش متخصص است سفر کرده و یقینا تا پایان تابستان باز نخواهد گشت.

لب و لوچه ی بچه ها آویزان شد پچ پچشان بالا گرفت.

دختر ناراحت داستان مانده روی دستش نبود.

ناراحت نیمه کاره ماندن  کلاس داستان  هم نبود.

زیر لب گفت: کاش آخر داستان من  برای همسر استاد اتفاق بیفتد.

دفتر را گذاشت  توی کیفش وآرام رفت و ایستاد مقابل  ویترین  شلوغ  فروشگاه عرضه محصولات  کانون.

امروز حسابی وقت داشت دارا ها و سارا ها را نگاه کند ...

   بنتی میــــــــــــــــــــــــــــــــــــنیاتوری


[ یکشنبه 91/6/5 ] [ 3:36 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]


اون شب سر درد ناجوری داشتم.

تمام رگهای سرم تیر می کشید.وقتی در خونه رو باز کردم یه هوای یخ و تاریکی محض زد تو صورتم.

با لمس دیوار چراغ رو روشن کردم و خودمو روی اولین کاناپه ولو کردم.شالمو از دور سرم باز کردم و پاهامو گذاشتم رو دسته.

سرم تیر می کشید تازه حس می کردم کف پاهامم تیر می کشه.

چرا آدم باید انقدر توی یه روزش بد می آورد؟مگه من چه گناهی کرده بودم؟

چرا هر چی دردسره دور من می چرخه؟حتما باید هر روز با این آقا دعوام می شد؟یه روز سر برنامه ریزی،یه روز سر حرف و حرف بریه منشی مضحک شرکت،یهروز سر دیر رسیدن من و...

امروزم که آقا تا وسیله هاش گم میشه یقه ی دیگران رو میگیره.فلششو گم کرده یقه ی منو میگیره!!!

دلم نمی خواست از جایم بلند شم.اما ضعف و گشنگی که ناشی از دعوای شدید بین من و اون مهندس پیزوری بود مجابم می کرد.

از جایم بلند شدم و در راه رفتن به آشپزخانه ی کوچک لیمویی رنگم مانتویم را درآوردم و به جای رختی آویزان کردم.

برق آشپزخانه را که زدم دلم باز شد.دست مادر درد نکند.

آشپزخانه ام تمیز تمیز بود.با آن همه اصرار و تمنا وقسم دادن های من باز هم دست به آشپزخانه برده بود و رفت و روب کرده

 بود.نان تست از یخچال درآوردم و گذاشتم گرم شود.خامه و مربای گلی که مادر برایم درست کرده بود را درآوردم و روی میز چیدم

و دستهایم را شستم.لیوانی از توی سبد درآوردم و تا سر پر از شیر کردم و نان را که درآوردم گذاشتمش تا گرم شود.نان را گذاشتم

 روی میز و تکیه دادم به کابینت تا شیر گرم شد.گذاشتمش روی میز و رادیو را روشن کردم و نشستم پشت میز.تکه ای ازنان را زدم

توی شیشه ی مربا و با یک قلپ از شیر پائین دادم.ته دلم گرم شد.چه لذت بخش بود.انگار دلم که گرم شد شانه هایم افتاد.

چند تا لقمه ی پروپیمان دیگر برای خودم درست کردم و پشت سر هم  خوردم.رادیو آهنگ سنتی پخش میکرد.

مجری اسم آهنگی را گفت که من بسیار دوست داشتم.

«وای از شب من»

من شمع لرزانم

از شب گریزانم

کز غم فزون گردد تاب و تب من

وای از شب من

...

خم شدم صدایش را زیاد کنم که چاقو افتاد و رفت زیر کابینت.

نشستم روی زمین که چاقو را بردارم که دستم خورد به یک چیز کوچک.

دستم را که بیرون آوردم فلش آن مهندس پیزو...

جا خوردم.خیس بود.مامان کف آشپزخانه را هم شسته بود.

رفتم توی اتاق خواب و کامپیوتر راروشن کردم.زدمش به کامپیوتر.خراب شده بود.دیگر کارنمی کرد.

نشستم روی تخت.خجالت بود که باعث شده بود لقمه ی کنار دهنم را قورت ندهم...

مهندس پیزو.....مهندس بیچاره!!!

بنتی مینیاتوری


[ چهارشنبه 91/6/1 ] [ 1:19 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]


صدای جیرجیرک ها از میان علف های خیس خورده ی پارک می آید.

پیش از این فکر میکردم که کلاغ ها شب ها می خوابند.اما اینجا کلاغ ها نیز می خوانند.

شیشه ی اتومبیل را پائین داده ام تا هوای بیشتری در اطرافم بچرخد.

رادیو قطعه  ای از ویولن  پخش می کند.

درد زنانه ام بیشتر شده است.انگشتانم را میکشم به روی لبه ی یخ فلزی اتومبیل.شیار های انگشتانم خنک میشود.جان میگیرند انگار.

از میان درختهای کاج جز سیاهی چیزی پیدا نیست.

صدای کلاغ های اینجا با کلاغهای مستاجر درخت های خانه ی خودمان فرق دارد.خشن تر است.

خودم هم نمی دانم چرا در این ساعت شب عزیزترین آدم وجودم را کشیده ام اینجا و او را فرستاده ام در دل سیاهی.

من آبستن وحشتی بس سنگینم.و درد می کشم.روی پیشانی ام عرق سرد نشسته است.

نور چراغ قوه اش از کنار می زند توی صورتم.رگهای چشمانم جمع می شود.

درراباز می کند که بشیند.دوربین را می دهم دستش.«لطفا ازش عکس بگیر»

حرفی نمی زند.دوربین را میگیرد.پیاده می شود.با گام های بلند و سریع می رود و میان سیاهی گم می شود.

چشمانم رامی بندم.کلاغ ها هنوزمی خوانند.بوی درختها هنوز می آید.صدای جیرجیرک ها ی عزیزم هم می آید.بچه که بودم؛توی

 بهار خواب مادربزرگ  کیپ به کیپ بچه ها می خوابیدیم و جواب جیر جیر جیرجیرکهای عزیزم را میدادیم.اما دیگر زبانشان ازیادم

 رفته است.در ماشین بسته می شود.از صدایش می پرم.نگاهم می کند «یازدهمین درخت ،سمت چپ؛یادداشت کن یجایی که یادمون

 نره»می پرسم چالش کردی؟بوسیدیش؟وداع کردی؟روش رو خوب پوشاندی؟......کام به دهان گرفته و حرفی نمیزند و می راند.

جاده تمام می شودو میپیچد«بله عزیزم.بوسش کردم.روشم خوب پوشاندم..این هفتمین بارم بود،دیگه خبره شدم»

بیچاره بچه هایم که اینطور زیر خروار خروار خاک  قایم  می شوند.

اگر زبان جیرجیرک ها یادم می ماند اینطور نمیشد.

هنوز نمی دانم چرا این موقع شب آمده ام توی این پارک جنگلی و داستانی را که سه ماه  تمام سرش وقت  گذاشته  بودم و با آدمهایش

 اشک  ریخته  بودم اینجا میان کاج ها چال کرده ام.داستان هایم بچه هایم اند.نمی خواهم کسی بدزددشان.

من دیوانه شده ام.جنون محض گرفته ام.از همان هایی که دیگر هیچگاه خوب نمی شوند .

 


[ دوشنبه 91/5/23 ] [ 2:3 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

همیشه از بچگی خیلی  به آدمها نگاه میکردم.از همون بچگی که مامانم دستمو میگرفت و تند تند دنبال خودش می کشید ؛ من زل زل

 به آدمها و حرکات و رفتاراشون نگاه میکردم و بی توجه به جلوم دنبال مامان کشیده میشدم.من همیشه زنگوله های بادبادک بودم.

واسه خودم تو ذهنم داستان می ساختم و آدمایی که اون لحظه ها از جلوی چشم رد می شدن شخصیت های الحاقی داستان هام بودن.

داستان هایی که هیچ وقت نوشته نشدن و هنوز بعضیاشون توی ذهنم می چرخن.خاک روشون نشسته ؛اما قابل خوندنه.

الانم که بزرگ شدم و به قول مامان جون(مادر بزرگمو میگم)واسه خودم خانومی شدم هنوز وقتی راه میرم به آدمها نگاه می کنم.

ازشون داستان می سازم و توی داستان خوشبختشون میکنم.دنیا که دار مکافاته و همه ی آدمها یه دنیا سختی می کشن تا بمیرن و برن

 زیر یه خروار خاک تا بپوسن.که اون موقع میگن «راحت شد».اما من توی داستانام خوشبختشون می کنم.توی توهم.خوشبختی تو

 این دنیا یه توهمه ،یه خوابه.ما توی این دنیاییم فقط واسه این که امتحان بدیم.کارناممونم روز قیامت میدن.خیالم راحته که کارناممو

 دست خودم می دن نه مامانم و می تونم سریع توی جیب های مخفی کوله ام قایمش کنم.

حالا استرس این که دست چپم بدن یا دست راست یه بحث دیگه اس.

بچه که بودم کوچولو بودم با یه دست ظریف خیلی سفید که هر وقت می رسیدیم خونه انقدر تو دست مامان فشار داده شده بود که

 قرمزبود.اما حالاکه بزرگ شدم مامان دیگه نمی تونه دستمو بگیره و دنبال خودش بکشه.قربونش برم فقط حرس میخوره.بعضی وقتا

 بم میگه «مثه ماست میشی توخیابون» .بس که بام حرف می زنه و جوابشو نمیدم و محو آدمام و خوندن داستان توی وجودشون.

یا وقتی میریم توی یه مغازه و می خواد برام چیزی بخره انقدر محو مشتری های دیگه میشم که حرصش درمیاد:«بنت الهدی؟کجارو

 نگاه می کنی؟حواست به من باشه!به مردم چیکار داری؟کجا رو نگاه می کنی؟»و از این قبیل.

هیچ وقت بش نگفتم که از نگاه کردن به آدمها لذت می برم.هیچ وقت نگفتم که از آدمایی که دیدم چقدر داستان ساختم و چقدر رویا

 بافتم.هیچ وقت بش نگفتم که این برام یه تفریح خیلی سرگرم کنندس.اینکه آروم تو خیابون راه برم و توی ذهنم آدمها رو به هم ربط

 بدم،با هم دوستشون کنم،بینشون دعوا بندازم،سوء تفاهم درست کنم.

همیشه از بچگی به خودم می گفتم خیلی خوبه که تفریحی که انقدر ازش لذت می برم انقدر آسون بدست میاد.سوم راهنمایی که بودم

 یه چهارشنبه شب زمستونی خواب دیدم که رفتم تو خیابون که آدمها رو نگاه کنم اما کورشدم و دیگه نمی تونم آدمارو ببینم.توی

 خواب خیس عرق بودم . وقتی  از خواب  پریدم یک ربع تمام گریه کردم تا آروم شدم.اونم به کمک صدای نفس های بلند داداشی که

 سفید بودن وضعیت رو نشونم میداد.

یه دوره ای ام با خودم سر دعوا پیداکرده بودم.یه وره ذهنم بم میگفت که تو حق نداری هرجور دوست داری راجب آدمها فکر کنی و

 براشون داستان درست کنی  و باهاشون زندگی کنی و حرف بزنی و بهم وصلشون کنی.تو حق نداری توی آدمها سرک بکشی.بعد یه

 وره دیگه ی ذهنم می گفت:رویاهای من و داستان هایی که برای آدمهای ذهنم می سازم هیچ خللی توی زندگی واقعی اونا ایجاد

 نمیکنه.اوناحتی نمی فهمن که یکی که یه روزی تو یه ساعتی از کنارشون رد شده روح اونارو دزدیده  تا باش داستان بسازه.بعدم

 اینکه من هیچ وقت داستان واقعیه زندگیه آدمارو نمی دونستم که بشه روش اسم سرک کشیدن رو گذاشت.

همیشه یکی رو با خودم می برم بیرون.هیچ وقت تنها بیرون نمیرم.واسه اینکه وقتی محو آدمهاو قصه هامم با سر نخورم زمین.

یا نرم تو دیواری ،میله ای ،تیر چراغ برقی.یکی باشه که مراقبم باشه(البته فقط این نیست.چون من ازهمون آدمیم که با خودمه داستان

 می سازم و از بودن باش لذت می برم) .یه بار یکی بم گفت تو میترسی تنها بری بیرون بخاطر غرورت.مسخره بود .واسه همین

 اصلا جوابشم ندادم.هیچ وقت تاکسی سوار نمیشم و همیشه آدمهای اطرافم از اینکه تاکسی سوار نمیشم حرص می خورن.آخه اونا که

 راه رفتن براشون تفریح نیست.خسته میشن و میخوان که تاکسی سوار شیم.اما جوابم منفیه.خیلی ها دیگه عادت کردن و بم نمیگن

 «بنت الهدی تاکسی سوار شیم؟»اونا نمیدونن چقدر برام سخته که داستان هامو ول کنم و سوار یه آهن قراضه شم و سریع برسم به

 جایی که نقطه پایان بوده.

آدمهای توی وجودم همه زنده ان و با من زندگی می کنن.من نهنگم و اونا یونس های من!اگه به اذن خداوقتش برسه من می میرم و

 همشون آزاد میشن .من از مرگ نمی ترسم.اما ناراحتم واسه اون همه آدمی که توی وجودمن و با مرگ من همشون تموم میشن.

کاش می شد از افکارم پریـــــــــــــــــــــــــــــنت می گرفتم!!!


کاش می شد!! 

پ.ن:حلال کنندآنها که پا به پایم آمدند و گرد خستگی برشان نشست!


[ جمعه 91/5/20 ] [ 5:16 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]


-بفرمائین اسمتون؟

-نازنین جهاندار.

- خوشبختم از آشنائیتون خانم جهاندار.

مردی در کت و شلوار موقری بیرون می آید:

رو به منشی  با دست و سر علامت می دهد که دختر روسری اش را می کشد جلو.

از روی فرم تمامی مشخصات را وارد کامپیوتر می کند.

صدای آیفون بلند می شود.

-دفعه ی اولتونه؟

-بله.قبلا خواهرم مریض خانم دکتر بودن.

-بلـــــــــــــــــــــــــــه.منتظر باشین صداتون می کنم.

-باشه.چند نفر جلوتر از منن؟

سر رسید کهنه ای را باز می کند  و با ناخن لاک دارش می کشد روی اسم های بد خط روی کاغذ:

-اووووممم...  چهار نفر.و به نازنین جهاندار لبخند می زند.

نور مطب تیره است و کف مطب پارکت چوبی ست.

تلویزیون روشن است و مسابقه تلفنی نشان می دهد.

نازنین جهاندار با انگشت اشاره و شصتش پوست کنار دستش را می کند .چروک به پیشانی اش می افتد.انگشتش را به لب هایش

 می کشد و خونش را می مکد.

منشی بلند می شود و می رود توی اتاق دکتر.

نازنین جهاندار به  خود می گوید:چه منشی خوش اخلاقی.

منشی  به همراه همان مرد کت و شلواریِ خوشتیپ بیرون می آید و خنده کنان با کنترل تلویزیون را خاموش می کند

و صدای موزیک ملایمی توی مطب می پیچد.موزیک زیبایی ست .پر از پستی و بلندی.

مردی از اتاق دکتر بیرون می آید و از منشی تشکر می کند و بیرون می رود.

منشی با همان لبخند شیرینش اسم مریض بعدی را صدا می زند.

نازنین بلند می شود و روی نزدیک ترین صندلی به میز منشی می نشیند.

-انگشترمو همین الانی که داشتم می آمدم توی تاکسی گم کردم.عید که گذشتـــــــــــآ خالم برام عیدی داده بود.خیلی دلم سوخت.

-آخی.واقعا متأسفم.جداٌ هم که خیلی حس بدیه آدم چیزی که هدیه گرفته رو گم کنه. خوب گشتین؟

-بله.جیبام،کیفم....شایدم تو خود تاکسی موند.هووووف.

-خودتونو اذیت نکنین.

-غصه ام از اینه که هدیه بود.وگرنه یه انگشتر که غصه نداره.

-بله.جداٌ هم که.

-طلایی بود و روش گلای ریز داشت .

-اووهوم .چه نازنین.مثل خودتون.

-متشـــکر.

مرد کت و شلواری از اتاقش بیرون آمد و خم شد روی میز منشی و نزدیک به گوشش چیزهایی بلغور کرد.

مریضی که پیش دکتر بود بیرون آمد و منشی به خانمی اشاره کرد که داخل برود.زن با وسواس خاصی ایستاد.مانتویش را صاف

 کرد و با قدم های لاک پشت وار به سمت اتاق دکتر رفت.

آیفون زده شد.

دو زن و یک مرد وارد شدند.

زن و مرد زیر بغل آن یکی زن را گرفته بودند.مشخص بود که  تازه عمل کرده است.سر و وضع نامرنبش مهر تائیدی بر این نظریه بود.

زن را به آرامی و با احتیاط تمام  نشاندند.

مرد به سمت میز منشی رفت و نام بیمار می گوید و منشی از توی کامپیوتر وقت را  چک می کند.

مرد رو به همراهش می گوید:

-دفترچه ی پریسا رو میاری؟

دختر دفترچه را از توی کیف ورنی اش در می آورد و جلوی میز منشی که می ایستد به دست مرد می دهدش و نیم نگاهی به

نازنین می اندازد. مرد از جیب پشتش پول در می آورد و مبلغ ویزیت را می پردازد.بعد با دختر می روند و کنار پریسا جان که

 چند لحظه ای پیش هویتش فاش شد می نشینند.خانمی که داخل اتاق دکتر بود بیرون آمد و با اشاره ی منشی ،دو زن دیگر وارد

اتاق دکتر شدند. نازنین از پریسای بیمار چشم بر نمی دارد.زن کناری پریسا بلند می خندد:

-فک کنم طلائه ها؟!

-آره شاید.

مرد و زن هر دو به دست دختر نگاه می کردند.نازنین نگاهش روی دست دختر خشکید،یخ زد.

ناخود آگاه دهانش  تکان خورد:"انگــــشــــتــــرم" !!!گلویش می سوخت و خشک شده بود.

 منشی سرش را بالا آورد تا باز هم با نازنین همدردی کند.اما نگاهش از روی او به سمت انتهایی نگاهش کشیده شد.

نازنین رو یه منشی کرد:

-اون انگشتر منه.مطمئنم.مطمئنم.اینا پیداش کردن و بر داشتن.

-شما مطمئنین؟

-آره،آره باور کنین اون مال منه.حالا چیکار کنم؟

منشی از جایش بلند شد و به سمت زن رفت.

-ببخشین این انگشتر مال اون خانومه.

-مال اون خانم؟

-بله .امروز گمش کردن که شما پیدا کردین.

-آهـــــــــان.بله.انگشتر را درآورد و کف دست منشی گذاشت.

نازنین انگشترش را دستش کرد.لبخند عمیقی زد و  رو به مرد پرسید:

-کجا پیداش کردین؟دستتون درد نکنه.

-سر کوچه.روی زمین.خواهش می کنم.قسمت بود شما اینجا باشین.

نازنین خوشحال تر از این بود که بخواهد به این فکر کند که زن انگشترش را صاحب شده بوده است.خوش حال بود.مدام انگشترش

را نگاه می کرد.خوشحال بود.لبخندش تمام نمی شد.

منشی به نازنین لبخندی زد:

-خانم جهاندار!نوبت شماست!بفرمائین!

نازنین بلند شد و به سمت اتاق دکتر رفت.

لبخند زد.


بنتی جانِ مینیاتوری جان

 


[ جمعه 91/4/2 ] [ 2:12 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]
<      1   2      
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

طریق ارتباطی پسندیده برای یک آنتی سوشیال
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 68
کل بازدیدها: 100614