سفارش تبلیغ
صبا

بنفیسیات
بنفیسیات 


تاریکی مطلقی که به آن عادت کرده ای

نور گرمی که شروع میشود 

زنی در نقطه مرکزی نور ایستاده و به یونانی آوازی می خواند

سافو ؛ شاعر یونانی حامی حقوق زنان که انتقالش به عالم دیگر با خودکشی صورت گرفته است

صدایش گرم و گیرا و نرم است

سوز خاصی دارد

نوعی غم از جنس افسوس

نور دیگری ظاهر میشود

مردی با قامت بلند و محکم و تنومند

جامه ای ساده بر تن

پابرهنه

آری! سقراط عزیز

دستانش را به پشت گرفته است

با سافو سخن می گوید

سافو دوستانش را به او معرفی می کند

ملتوس ? پارمنیدس و …

همگی جمع در عالم مردگان

سقراط سافو را به بحث در رابطه با عالم مردگان ترغیب می کند

و از سافو در رابطه با شعر سراییدنش هم کنجکاوی می کند

صحنه دوباره تاریک مطلق می شود

سقراط چشم باز می کند

همسرش زانتیپه مقابلش نشسته است

او خسته است و دل پری از سقراط دارد

می نالد که همسرش مایه ی خنده ی زنان همسایه است

او تنبل است و باید به فکر خانواده و. معاش باشد

می گوید که دیگر حسی به سقراط ندارد

 می نالد که اندک نان برای خوردن هم در خانه به تلاش او یافت می شود

آزرده است از  اینکه نام زنی بجز او بهمراه نام سقراط بر زبان ها روان می شود

نگاهش پر از رنجش است

سقراط نگاهش را به او دوخته

:

زانتیپه ی عزیزم

منزلت اجتماعی ارزشمند ترست یا قرصی نان؟

زانتیپه خشمگین می شود

:

من نگفتم که قرصی نان برابر با منزلت اجتماعی  ست

قرصی نان هزاران برابر ارزشمند تر از منزلت اجتماعی ست

معده ی خالی منزلت اجتماعی به چه کارش می آید؟

سقراط به او  لبخند می زند

:

زانتیپه عزیز

اینکه من با زنی ارتباط ندارم و مردم می گویند که من با زنی رابطه دارم بهتر ست 

یا اینکه با زنی رابطه داشته باشم و مردم بگویند که با زنی ارتباط ندارم؟؟؟

زانتیپه از اندکی سکوت می کند :

اینکه ارتباط داشته باشی و مردم بگویند نداری

سقراط بلند می خندد 

:

پس همینطورست که تو میگویی

زانتیپه سقراط را از خانه بیرون می کند


صحنه تاریک می شود

سقراط در محل مکالماتش با شاگردانش ایستاده است

زن روسپی قهقهه کنان وارد می شود

به دور سقراط  می چرخد و حال او را جویا می شود

زن از مهمانانی که قرار است امشب داشته باشد و مشاغلشان سخن می گوید و سقراط را هم دعوت می کند

سقراط نمی پذیرد 

و حال مادر بیمارش را جویا می شود

تئودوته غمگین به سقراط نگاه می کند

:

هفته ی پیش مرد

او را به خواست  خودش در باغچه ی خانه دفن کردم!!

از یک هفته قبل از مرگش با کمک خودش گودال را کنده بودیم

روی مزارش گلهای بسیاری روییده است

سقراط خیره به گوشه ای می گوید که حتما روزی به خانه ی او خواهد آمد تا گلها را ببیند

شاگردان سقراط سر می رسند

:

سلام بر افتخاااار آتن

سقراط بزرگ

افلاطون?آریستیپوس و …

سقراط!!!

گرگیاس بر سرایی ایستاده ست

و مردم را به دور خویش جمع کرده ست 

و پیرامون تعلیم سخن کی گوید و طبق معمولش سفسطه ای بیش نه!!

می گوید مفاهیم یا روشنند که دیگر نیازی به تعلیمشان نیست

یا تاریکند و در ظلمت که در ان صورت هیچگاه قابل فهم و بیان نیستند

سقراط می گوید

:

گرگیاس فرد باهوشی ست

یک سوفیست ماهر و قهار

صحنه تاریک می شود

مراسم مهمانی تشکیل شده است که افراد بزرگ و سرشناس شهر در آن حضور دارند

از سقراط تاااااااا گرگیاس

نمایشی اجرا می شود 

در نمایش زنی به نام مده آ از خیانت همسرش کینه به دل دارد و می نالد و با اینکه خود به وطنش خیانت کرده است و بردارش را  هم کشته است

باز هم همسرش را مقصر می داند

بعد از نمایش بحثی میان افراد حاضر در مجلس صورت می گیرد

که به دعوا کشیده می شود

برای فراموشی آن  پیشنهاد می شود 

که سقراط با روش دیالیکتیک خویش به  بحث با گرگیاس بنشینند

هر دو مقابل هم می نشینند

و سقراط با سوال و جواب های همیشگی اش به گرگیاس اثبات می کند که در واقع هیچ نمی داند

گرگیاس از شدت نا توانی لبریز از خشم میهمانی را ترک می کند

و همراه با سه تن از دیگر همراهان یک شکایت عمومی تنظیم می کنند و از سقراط شکایت می کنند

صحنه تاریک می شود

سقراط  دوباره سافو را مقابل خود می بیند

از او در مورد دلیل خودکشی اش می پرسد

سافو می گوید که باید گذشت

سقراط از خواب بر می خیزد

افلاطون آشفته به او خبر شکایت را می دهد

افلاطون نگران و بر عکس او سقراط أرام و بدون تلاطم است

در روز دادگاه سقراط متهم به گناهانی از قبیل گمراه کردن جوانان و 

نپرستیدن خدای آتنی ها  و … متهم می شود

او با ارامش جواب اتهامات را می دهد

و در آخر حکم می کنند که او باید بین اعدام و تبعید و جریمه مالی یکی را انتخاب کند

و او جریمه مالی را بر می گزیند

اما آنها دوباره حکم می کنند که او باید بین تبعید و نوشیدن جام شوکران یکی را بر می گزیند و سقراط می گوید :

از سن من گذشته است که از مرگ بهراسم

یاران او بدورش آه و فغان و گریه سر میگیرند و سقراط برای آنها از حیات جاودان 

پس از مرگ می گوید

جام را سر می کشد

 سافو دوباره مقابلش حاضر می شود و بند از دستانش می گشاید و فریاد می زند

:

سقراط!!!

استبداد کلام تو را بست و دموکراسی تو را کشت!!!

صحنه تاریک می شود!!!

پایان 


بنفیس


[ شنبه 92/10/28 ] [ 4:20 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

طریق ارتباطی پسندیده برای یک آنتی سوشیال
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 19
کل بازدیدها: 68910