سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بنفیسیات
بنفیسیات 

غروب است...

غروب یک ظهر!!

غروب افکاری دل شکسته!!!

آسمان چسب زده ابرهایش را به هم...

رنگ آبی روی کاغذ برهم...درهم و شاید ورهم!!!

دل من هم درهم هم برهم...

افتضاح است اوضاع...

دل من پر غوغا...

و چه قالیچه ی نارنج رنگیست شاهکار پائیز...

وچه بی قاعده است...

شعر نیمایی من!!!!

 بنتی منیاتوری





[ پنج شنبه 90/7/28 ] [ 2:18 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

ایستاده بود.راهرویی طولانی. عکس لامپ های کوچک سقفی افتاده بود روی سطح براق زمین.اصلا شاید روی زمین بودند!

پایش را به دیوار تکیه داده بود.کتش را در آورده بود و انداخته بود روی پایش.

با تلفنش باکسی صحبت می کرد.داد می زد.که مرتیکه حروم خور جد و آبادت است.

داد می زد.از کم بودن سهمش در شراکت می نالید:

تو ربط این دو تا رو بگو به من؟من با وکیل کارخونم صحبت کردم.د سهم من بیشتر نمیشه کمتر که نباید بشه.من هول میزنم یا تو؟من با این مغلطه ها گول نمی خورم.من از حق خودم بیشتر نمیخوام.............کلمه ی حق  پیچیده بود تو سالن. 

زل زده بود به   کپسول حریق وحرفای آن طرف خطی را گوش میداد.پایش را انداخت و دوباره شروع کرد:

تو نگران خودت باش.من انقدر دارم که راحت زندگی کنم.محتاج اونیه که نداره.تو حرف آدمیزاد سرت نمیشه!مرتیکه ی.....!من امشب اون دفترو رو سر تو و منشیه صیغه ایت خراب می کنم.

 به طرف انتهای سالن می رفت زیر لب بار مردک پشت خطی می کرد.درها را باز کرد و خارج شد...درهامحکم کوبیده شدند به هم....

 

 یقه اش را صاف کرد،جوانکی آمد کمکش کرد تا کتش را بپوشد.تلفن همراهش را گذاشت توی جیب سمت راستیه کتش.با دست به جوانک اشاره رفت: لیوان آب!!!

قرصش را از جیبش در آورد.بادست نصفش کرد،جوان لیوان آبی را گذاشته بود توی بشقابی .لیوان راجلوی مرد گرفت لیوان را برداشت قرص را گذاشت رو زبانش و آب را آوار کرد سر قرص.

از روی صندلی بلند شد.وارد بخشی شد که پر از  آدمهای با عجله بود...پر از صدای تلفن،پر از صدای تایپ،صدای کاغذ،صدای حرف و صدای هول هول زدن...

ایستاد و با جوانی سخن گفت.برگه هایی را گرفت.به طرف دیگری رفت تا از در دیگری خارج شود که همان جوان آمد سر راهش:راستی !!!یه پسر بچه ای پائینه.توی نگهبانی.میخواد یه عکس با شمابگیره.و یه امضا میخواد!بگم بیارنش بالا؟؟؟

-نه.مگه من مجریهبرنامه کودکم؟مردم چقدر بی فکر شدن؟پدر مادر نداره بچه هه؟ردش کنین بره!

و بعد از در خارج شد.حتی نایستاد تا «آخه آقا»ی جوان را بشنود.

وارد دکور شد و  با افتخار روی صندلیه مجری/کارشناس نشست.شروع کرد به خواندن برگه های پر از خودکاره سیاه...اعصابش آرام نبود و بر متن تسلط نداشت...تا  آن دو برگ را بخواند همه آماده شده بودند...مردکی گفت: 10 ثانیه دیگه رو آنتن اید

آقای ............

.

.

.

.

.

دوربین ها خاموش شد...پرژوکتور ها را نصفه خاموش کردند...از روی صندلی بلند شد و از میان دوربین ها به طرف در خروجی رفت...سالن پر از صدای خسته نباشید بود...در بسته شد...تلفن همراهش را روشن کرد.تنها یک پیامک :

آقا اینا قراره امروز دفترو زودتر تعطیل کنند.به من گفتند زودتر برم.

مرد با عجله به سمت آسانسور رفت...

آسانسور روی طبقه 1 بود و او طبقه ی 11.

ترجیح داد با پله برود.بلکه زودتر.....

تمام پله ها رادوید.دیگر نفس نداشت.دستش را روی پهلویش گرفته بود.به پارکینگ رسید.سوار اتومبیلش شد . پیر مرد نگهبان دوید:

آقا این پسر بچه هه نمیره.نمیشه یه امضا بش بدین؟؟؟

ای بابا چه گیری کردم.برو بگو  یارو مرد!!

شیشه را بالا داد  و ضبط را روشن کردو صدایش را حسابی زیاد کرد و پایش رفت روی گاز.وارد خیابان شد و با سرعت به راه افتاد.تلفنش رابرداشت و شمار ه ای را گرفت.

وانت قرمزی  به سمت عقب می آمد...مرد با سرعت میرفت ....صدایی مهیب باعث شد مرد به روبرویش نگاه کند..گلویش پر از از میله و خون شد....

.

.

.

پر از خون!

بیچاره پسرک یک امضا میخواست!با دهان آویزان و چشم گریان از نگهبانی بیرون آمد...دلش از مرد شکست...خیلی شکست...



 

 

 


گ.ن: گاهی اوقات ما خودمان به سوی مصیبت ها می دویم.


پ.ن:اینقدر سنگدل نباشیم... درست است که اینجا زمین است، اما کمی محبت ایرادی ندارد!!!!


[ پنج شنبه 90/7/21 ] [ 12:49 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

نمیدانم چه شد...

چشمانم را باز کردم  سقف اتاق را دیدم،سفید بود.نه بیشتر طوسی بود.

دوباره چشمانم را بستم.آمد مقابل چشمانم،ایستاده بود و داشت حرف می زد.با من!

تصویر داشت اما صدایی نمی آمد...لبهایش تکان می خوردند!نمی توانستم درک کنم موقعیتم را...اینکه کجایم...چرا نمی شنوم؟!

لحظه ای شنیدم که گفت:برگها!!!

دوباره صدا قطع شد.صدایش کردم.اما صدای خودم را هم نمی شنیدم.شده بودم دختر نقش اول آن سریال غمگین های آبکی!!!انگار!!

کر شده بودم !!!لابد دیگر!دوباره صدایش پیچید توی مغزم:دلء...

اگر کر بودم که نمی شنیدم این کلمات را نیز!پس کر نیستم!خدایا؟شکرت!

با دست زدم روی گونه اش.گفتم:من نمی شنوم  صداتون رو خانم پیشرویان!نمی شنوم!

انگشتم را گذاشتم روی گوشم!انگار که فهمید!نمی دانم!شاید هم نفهمید!دهنش بیشتر باز میشد.شاید می خواست بلند تر حرف بزند!بچه... این سومین کلمه بود....

.

.

وقتی از خواب پاشدم دفترچه ی بافتنیه زرد رنگم را برداشتم و تیتر نوشتم:

خواب اتصالی دار


بعد کلمه ها را نوشتم:لهشان نکن.......عزیز......برگ ها.......دلم......زیر پاهایت.............پائیزند........دختر های....!!!

گذشت تا مرتبش کنم...!نزدیک های اذان ظهر بود که فهمیدمش!!!!

عزیز دلم!برگ ها دخترهای پائیزند....زیر پاهایت لهشان نکن!



پ.ن:به قول دوستی شکسته را دوباره نمی شکنند!او خود یکبار از عرش به فرش افتاده و شکسته است !شکسته را دوباره نمی شکنند!

دختران پائیز را زیر پاهایتان دوباره نشکنید!!!


پ.ن2:آی شما آدم منطقی ها که دل سرتان نمی شود!اگر حالیتان نمی شود که دختران پائیزند به این بیندیشید که روزی اکسیژن به خوردتان دادند!کبود نشدن صورتتان را مدیونشانید!!!

 


 


[ چهارشنبه 90/7/13 ] [ 9:36 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]


آهنگ با سوز خاصی در خانه می دوید و احساست را زنده می کرد.هر چقدر هم که احساست اختاپوسی می بود.

دخترک در اتاق را آرام باز  کرد و پاورچین پاورچین وارد اتاق شد.مادر اتاق را مرتب کرده بود.پرده های اتاق با کمک گیره ای به کنار جمع شده بود و نور آفتاب افتاده بود روی تخت!و یقینا تخت گرمش بود از آن همه حرارت.

انگشتان پاهایش درد گرفته بود بس که رویشان ایستاده بود.از اتاق خودش تا اینجا یعنی تا اتاق مادر را روی آن انگشتان نحیف کوچک ایستاده بود.

تا اینجا هم(همان اتاق مادر)زیادی دوام آورده بود.

انگشتانش سفید شده بود.معلوم بودکه دیگر خونی در آن قسمت ها یافت نمی شود.هر چند قدم می ایستاد تا پاهایش خستگی بگیرند.

....

مادر روی گبه ای در حال خانه مشغول انجام ورزش(اعمالی که باعث بالارفتن سوخت و ساز بدن،ورزیده شدن وسلامتی می شود) بود؛ آن هم یوگا(این ورزش نیازمند تمرکز بالا است،در رابطه با دریافت انرژی مثبت و از بین بردن انرژی ها منفی است.)

دختر دوباره ایستاد روی انگشتانش و با حرکت آرام خودش را به کمد بزرگی که از چوب قهوه ای رنگی(گمان می کنم چوب درخت گردو) ساخته شده بود رساند.درش را آرام باز کرد.در که باز شد دخترک تا چند ثانیه اطراف را می پائید و نگران نشان می

داد.

بالش های  روی تخت را برداشت و با نظم چید مقابل کمد،آرام رفت رویشان و با زور لباس ها را کنار زد،صدای نفس های سختش تنها صدایی بود که می خورد به دیوار های اتاق.پارچه ای را محکم کشید؛آنقدر محکم که از روی  بالش ها به روی زمین 

افتاد.لباسی سفید رنگ در دستش بود و خودش آرام اشک می ریخت و چشمانش را از درد بر هم می فشرد.کاملا شیرفهم بود که اگر کوچکترین صدایی ایجاد کند مادر سرخواهد رسید.دستش  را گاز گرفت تا صدایش بلند نشود.چشمانش قرمز شده

بودو خیس بود.بلند شد و چشمانش را با آستین بلوزش پاک کرد و بالش ها را درست کرد.جای دندان های ریز و مرتبش عین یک هلال ماه روی دستش مانده بود.پیراهن،پیراهنی بود سفید رنگ و دخترانه .لباسهایش در آورد و پیراهن را پوشید...به تنش

خیلی زیبا بود...چشمانش که تا چند لحظه پیش بارانی بود حالا از ته ته ته می خندید....انگار نه انگار که چند ثانیه پیش....

ایستاد مقابل آئینه قدی مادر،کلی خودش و پیراهن را برانداز کرد.موهایش را جمع کرد بالا و گیره زد(مثلا شینیون شده بود)همه اش می خندید.چشمانش را بست..... و دور خودش چرخید.....چرخید......چرخید.....چرخید و چرخید...




پ.ن:از همان بچگی دوست داشتم پیراهن پف پفی بپوشم....با آستین های پف پفی.....

خیلی پف پفی....

از بس کارتون از دختر پیراهن پف پفی نشانمان دادند خیالاتی مان کردند!

خیالاتی...!!!!

 


[ شنبه 90/7/2 ] [ 7:51 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

پیرزن تمام نیرویش را داد به دستانش و واکر را بلند کرد و به جلو کشید...شاید نیرو هم زیاد داشت اما به نظر من خیلی خسته می آمد.

قدمی دیگر...شاید باز هم با نهایت نیرو...زیر لب حرف می زد...گمان کنم ذکر می گفت...شایدم با خودش حرف می زد...هیچ کس کمکش نمیکرد...من هم کمکش نمی کردم...نمی دانم چرا...

بالاخره ایستاد لبه ی خیابان...هنو هن کنان...

بی خیال پیرزن تبلیغات پیزوریه آموزشگاهی را که کمی عقب تر پسرکی ناگاه به دستم داد را از لای پوشه درآوردم تا خودم را با آن باد بزنم بلکه کمی خنک شوم...با اینکه نزدیک غروب بود اما هوا هنوز گرم بود...

چشمانم را بسته بودم که صدای بازشدن در اتوبوس را که شنیدم  چشمانم را سریع باز کردم...اتوبوس درست ایستاده بود جلوی پای پیرزن...خدا بده مثقالی شانس...مطمئنن اگه من اونجا ایستاده بودم اتوبوس جلوی ایستگاه نگه می داشت.

دویدم طرف اتوبوس...سکه رو که چسبیده بود به دستم انداختم کف دست مردک شوفر،کف دستم رو که عرق کرده بود کشیدم به مانتوم تا پاک بشه،پیرزن زودتر از همه روی یکی از صندلی ها نشسته بود ،اینکه آنقدر آرام حرکت می کرد چطور انقدر

سریع به صندلی رسیده بود و نشسته بود الله اعلم...به قول یکی:مردم واسه گرفتن سهمشون میشن موتور گازی!!!

نمیدونم از سر کنجکاوی،فضولی،یا نمیدونم چی بود که اون همه صندلی خالی رو ول کردم و رفتم نشستم کنار پیرزن.

یه لحظه به چهره اش نگاه کردم...خنثی به نظر می آمد،نه خشن نه مهربون.

چند ایستگاه بعد که می خواستم پیاده بشم پیرزن زودتر از من بلند شد و راه افتاد،خواستم بلند شم که دیدم پلاستیک وسایلشو جا گذاشته زیره صندلی،برش داشتم و از اتوبوس پیاده شدم...اتوبوس که رفت دیدم طرف دیگه ی خیابون داره آروم میره.

دویدم طرفش وقتی رسیدم نزدیکش نفس نفس می زدم.گفتم:خانوم؟خانوم؟ ایستاد ؛پلاستیک رو که دید خندید و ازم تشکر کرد.شروع کرد از پیری و کمی حافظه نالیدن،هوا دیگه تاریک روشن بود.جلوی یه مسجد ایستاد و گفت:میبینی دخترم این

پلاستیکه پر از جعبه های خرماست،اینا نذره،باید تو مسجد پخشش کنم، گفتم :کسی تون فوت کرده مادر؟(نمیدونم چرا گفتم مادر،اما گفتم مادر)سرشو تکانی داد:آره مادر جون.شهادته امام جعفره صادقه و پسرم نذر داره که شب شهادته امام صادق 6

تا جعبه ی خرما توی مسجد پخش کنه.قبل از اینکه بپرسم که چرا خودش پخش نمی کنه گفت:مریضه،نمیتونه خودش بیاد ، بجای اینکه نمازتو تو خونه بخونی  امشبو مسجد بخون و به من کمک کن.سرمو انداختم پائین و گفتم:من نماز نمی خونم.

هیچی نگفت.دستمو گرفت و برد تو مسجد:بیا مادر؟یه امشبو بخون!ثواب داره به یه پیر علیل کمک کردن مادر جون؟!خرماش نذر پسرمه توام امشب واسه پخش کردنش یه نذر کن.هرچی دوست داری،من که پای درست و درمون ندارم.نماز اول وقتش

خوبه.میگن نماز اول وقت امامتش با اقا حجت بن الحسنه.چشاش پره اشک شد.قبول کردم بمونم.زنگ زدم خونه و گفتم که نمازمو مسجد می خونم و میام.مامانم بیچاره  شاخ در آورد وقتی شنید.

رفتم وضو خونه و وضو گرفتم.همیشه حالم به هم میخورد از جمله های کلیشه ای که وضو که گرفتم یا نماز که خوندم حال و هوام عوض شد...اماواقعا حال و هموام عوض شد اونشب....

اونشب تموم شد...

اون پیرزن و دیگه ندیدم.اون مسجدم دیگه نرفتم.

اما چند وقته نماز می خونم.نماز اول وقت!!!

خدارو شکر!!!

 


پ.ن1:امام صادق «ع»:به خدا قسم کسانی که در این دنیا نماز را سبک بشمارند در آخرت شامل شفاعت خاندان  ما نخواهند شد.(آخرین جمله ی امام صادق«ع» قبل از شهادت)

 

 

 

 



 

شهادت امام جعفر صادق«ع» بر همه مسلمین تسلیت می گویم.






 

 

 

 


[ جمعه 90/7/1 ] [ 3:12 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

طریق ارتباطی پسندیده برای یک آنتی سوشیال
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 31
بازدید دیروز: 68
کل بازدیدها: 100630