سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بنفیسیات
بنفیسیات 

میدونین احساس میکنم انقدر از عشق حرف زدم دارم پلاسیده میشم.یک کم هم خنده.هان؟

اساتید وبزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دوربعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی- به علت وجود بعضی لغات و اصطلاحات- از بین نروند تصمیم گرفتند که برخی از ضرب المثل ها را به شکل زیر بازسازی کنند:

 

بیفسترگانوفه خالته بخوری پاته نخوری پاته.

موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمش می بست.

آب در آب سرد کن وما تشنه لبان میگردیم.

آب که سر بالا میره قورباغه هوی متال میخونه!

پرادو سواری دولادولا نمیشه.

نابرده رنج گنج میسر نمیشود- مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد.

کافی میت نخورده و دهن سوخته!

اسکانیا بیار وباقالی بارکن.

گر صبر کنی زقوره لپ لپ سازی!

پاتو ازپارکتت درازترنکن.

هری پاتر آخرش خوشه!

ادکلن آن است که خود ببوید نه آنکه فروشنده بگوید.

ماکرویو به ماکرویو میگه روت سیاه.

بزک نمیر بهار میاد آناناس باخیار درختی میاد.

آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب؟


[ یکشنبه 89/5/31 ] [ 6:59 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

دستت را می گیرم ، بی هیچ کلامی می کشانمت یک گوشه ، یک گوشه ی خلوت.
می نشینم ، و می نشانمت.
بعد هم خیره می شوم به چشم های تو. حرف نمی زنم ، که تو به حرف بیایی. تو اما انگار  از من هم استاد تری به آتش زدن قلب ها . هیچ نمی گویی ، فقط نگاه می کنی.
دلم نمی خواهد که مثل همیشه در مقابل دیدگانت کم بیاورم ، یک لبخند تحویلت بدهم و سرم را برگردانم، تا اینگونه از تیر نگاهت   خلاصی یابم. حرف هم نمی توانم بزنم ،‌می دانم اگر دهانم را باز کنم آتشفشان بغضم طغیان می کند و های های گریه هایم عالم را خبر دار .
به همان اندازه که قلب من کوچک است ، قلب تو فراخ و گسترده است ،‌به وسعت یک اقیانوس.
به همان اندازه که من سست و شکستنی ام ، تو محکمی و استوار.
به همان اندازه که نبض من از حضور تو تند می زند ، دل تو آرام و آسوده و بی خیال است.
 دلم می خواهد فریاد بزنم و فاش کنم که تو مرا دیوانه کرده ای ، آشفته کرده ای ، سوزانده ای و خاکستر کرده ای . بی خود و بی جهت ، دلم می خواهد که سرت داد بزنم :آهای  بی رحم سنگدل ! تو مرا بیچاره کرده ای ، آواره کرده ای ...
اما هیچ کدام از این ها را نمی گویم ،‌ نمی توانم که بگویم. فقط سرم را می گذارم روی پاهایت و زار می زنم و زیر لب می گویم : چقدر دیر برگشتی؟

تو با دست ها ی گرمت سرم را بر سینه می فشاری و گریه ی من شدت می گیرد...


[ شنبه 89/5/30 ] [ 6:2 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

تنها روشنایی اتاق متعلق به عشق آسمان یعنی ماه است.از لحظه ای که برگشته ام بی حس روی تختش دراز کشیده ام.

عطر تنش در اتاق پیچیده.

چقدر دلتنگش هستم.

چه زود رفت.

باد پرده ی خاکستری اتاقش را تکان می دهد.

کتابهایش خاک گرفته.چقدر دوستشان میداشت.

بین رفتنش و طنین صدایم که فریاد زدمش:بمان!ثانیه ای بیش نبود!

چرا اتفاق ها کمی پس و پیش نمیشوند  تا همه چیز خوب پیش برود.خدایا دلم او را می خواهد؟

خدایا؟

کجای این دنیاست؟

...


[ پنج شنبه 89/5/28 ] [ 10:31 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
الهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا

و علیک توکلنا انک انت سمیع و علیم

دلم تاب تاب میکنه که اذان بشه،بچه که بودم تا 1000 میشمردم و اذان میشد.اما الان 10000 هم راضیم نمیکنه.یعنی اذان نمیشه. یک ساعت آخر دلم شروع میکنه به بهونه گرفتن.کم کم پلکام سنگین میشه.دستام بی جون.عین یه دستمال کاغذی خودمو مچاله میکنم رو تخت تا انرژیم کمتر حروم شه.اما انرژیم انگر نه انگار را به را میره و برگشتی هم نداره...کم کم به حالت ضعف میوفتم.چشمام داره بسته میشه که یهو صدای اذان میاد...بابا از تو اتاق کارش داد میزنه لیلی جان بپر وضو بگیر بیا که صف الان شلوغ میشه...با تمام بی حالی و ضعفم میرمو وضو میگیرم....انگار یه جون دوباره پیدا میکنم.خیلی عجیبه اما انگار من اون آدم دو دقیقه پیش نیستم...باد میخوره به صورتمو خنکیش تا ته جونم میره.میرم پیش بابا .میز بابا رو میارم جلو و تابلو نقاشیشو میکشم کنار ،بازم از جبهه کشیده ... انگار بعد این همه عمر بازم صحنه از اون قشنگ تر ندیده.به من لبخند میزنه و پیشونیمو میبوسه و زیر لب یه چیزایی میگه میدونم که بازم از خدا میخواد که عاقبت بخیر شم.ویلچر بابارو میکشم جلو و به امامت بابام نمازو میخونم .مامان از تو آشپز خونه داد میزنه :تموم نشد این نماز جماعت پدر و دختر؟به بابا کمک میکنم که بره بیرون و خودم جا نمازمو جمع میکنم و میرم تو آشپزخونه .مامان میگه بشین و یه چایی میذاره جلوم.مثل بابا شروع میکنم: بسم الله الرحمن الرحیم .چه سفره ای ،چه افطاری،چه ماه رمضونی ...

[ دوشنبه 89/5/25 ] [ 8:33 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
من عروسکم
عروسک کسی که پشت پرده است
دست های او مرا درست کرده است
من عروسکم
عروسک خدا
دوست عزیز و کوچک خدا
یک عروسک نخی که شب به شب
توی دامن خدا به خواب می رود
روی بال نازک فرشته ها به خواب می رود
تا دم حیاط آفتاب می رود
صبح ها،خدا به من
نان داغ و آفتاب می دهد
شب که میشود مرا
توی ننوی سپید ماه
تاب می دهد
راستی خدا خودش برای من
یک لباس تازه دوخته
جای دگمه های آن ولی
چند تاستاره کاشته
یک کمی هم از خودش توی جیب من گذاشته
قلب یک عروسک نخی نمی زند ولی خدا قلب شدتوی سینه ام تپید
تیله های چشم من
اشک را بلد نبود
یک شب او
تغییر رنگ
قطره قطره از کنار چشم من چکید
این عروسک نخی کاردستی خداست
خنده های او چقدر مثل خنده ی فرشته هاست
هیس!
فکر میکنم عروسک خدا باز به خواب رفته است
یا سوار بال نازک فرشته ها
تادم حیاط آفتاب رفته است
شب بخیر عروسک خدا
دوست عزیز و کوچک خدا!


[ یکشنبه 89/5/24 ] [ 12:6 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
پیش بیا!پیش بیا!پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر

هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر



[ یکشنبه 89/5/10 ] [ 11:51 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
بنتی امروز خوشحال بود!

خیلی!

امروز خیلی به بنتی خوش گذشت!

امروز تولد پسر خالش بود!

امروز خیلی به بنتی خوش گذشت!

امیدواره که به همتون همیشه خوش بگذره!

امروز خیلی به بنتی خوش گذشت!

                                                         بنتی_منیاتوری

[ جمعه 89/5/8 ] [ 10:9 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
صدا همین صدا،همین صدا بود
حیا شکست ودر صدایمان ریخت
صدا ولی هنوز نارسا بود
سلام و انتظار وترس و لبخند
و تازه اولین قراره ما بود
دلم ز پیله اش جدا نمی شد
پرنده ای که در قفس رها بود
صدا ترانه خواند وعاشقم کرد
صدا،همین صدا،همین صدا بود!

[ جمعه 89/5/8 ] [ 10:1 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
دلتنگم از چرا و چگونه
اما
این بار هم سوال
آبستن هزار جواب است
یعنی که طفل عقل
از بلخ تا به قونیه خواب است


[ جمعه 89/5/8 ] [ 9:55 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
گفت:کسی دوستم ندارد.می دانی چقدر سخت است که کسی دوستت نداشته باشد؟تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن...!
خدا هیچ نگفت.
گفت:به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش آور است!چشم ها را آزار می دهم.دنیا را کثیف میکنم.آدمهایت از من میترسند.مرا میکشند برای این که زشتم.زشتی جرم من است.
خدا هیچ نگفت.
گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها،مال قاصدک ها.مال من نیست.
خدا گفت:چرا،مال تو هم هست.دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن تو کاری دشوار است.
دوست داشتن ،کاری ست آموختنی?؛و همه کس ،رنج آموختن را نمی برد.
ببخش،کسی را که تو را دوست ندارد،زیرا که هنوز مومن نیست،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته،او ابتدای راه است.
مومن دوست می دارد،همه را دوست می دارد.زیرا همه از من است.و من زیبایم و زیبایی،چشم های مومن جز زیبا نمی بیند.زشتی در چشم هاست.در این دایره،هر چه که هست،نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ کوچکم!نزدیک تر بیا و غمگین مباش.
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ وقت نیندیشید که نازیباست.


[ پنج شنبه 89/5/7 ] [ 12:14 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]
   1   2   3      >
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

طریق ارتباطی پسندیده برای یک آنتی سوشیال
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 19
بازدید دیروز: 68
کل بازدیدها: 100618