سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بنفیسیات
بنفیسیات 

کتری آب جوش روی گاز صدای مرغابی هایی را میدهد که از چنگال مرگ می گریزند!


 جیغ می کشند

                    می دوند


از دست پیرزن قاتل...!!!


بال  می زنند...

                    جیغ می کشند!!!


بالهایشان را می کوبند به هم!!!


پیرزن قاتل می خواهد برای نوه هایش کباب مرغابی درست کند...


پیرزن مهربان قاتل!!!


اما در اینجا که من بنشسته ام!


صدای مرغابی ها می گوید:چای شما آماده است!!!!

 

پ.ن:من بی نهایت عاشق چایی ام!!!هر چقدر هم که قهوه دهان پر کن تر باشد!!!

 


[ پنج شنبه 90/9/24 ] [ 9:21 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

ببار ای ابر بهار   با دلم به هوای زلف یار      

طول اتاق را قدم می زدو با صدای خواننده می خواند.

موهایش را شانه می زد.

تارهایی که کنده می شد را رها می کرد روی زمین!

پنجره خیس بود!پسربچه ی طبقه بالایی با تفنگ آبی اش خود را از نرده های بالکن  آویزان کرده بود و پنجره اتاق را خیس کرده بود!

صدای خواننده قطع شد!

لابد باز هم پیرمرد رفته بود بیرون که روزنامه بخرد و روزنامه بخرد!

موهایش را بست!

مقنعه اش را سر کرد!ایستاد مقابل آئینه!دور مقنعه را مرتب کرد.جلوی مقنعه را کشید تا پشتش صاف بایستد.

انگشتان اشاره اش را کشید روی ابروهایش،به سمت بالا!کوله اش را انداخت!چادرش را انداخت روی دستش!

مادر روی مبل کنار قفسه ی کتابهایش خوابش برده بود!کتابخانه ی کوچکی که مخصوص مادر بود؛یعنی مال مادر بود.قهوه ای تیره!از درخت گردو!

بوی چای می آمد!

پدر برایش چای ریخته بود و رفته بود!چای را خورد و تکه ای شکلات نیز... که ضمیمه ی پرونده ی صبحانه اش شد!

از در خانه آمد بیرون ،نشست روی پله و کفش هایش را پوشید.ایستاد مانتویش را مرتب کرد!

چادرش را روی سرش انداخت و از پله دوید به پائین!باز هم دیر کرده بود.اصلا امروز کلا دیر کرده بود!

 به تصنیف یکشنبه صبحهایش که  نرسیده بود و تنها چند ثانیه ی آخرش را گوش کرده بود !آخر پیر مرد همسایه ی کنار اتاق او گرامافونش را خاموش کرده بود و رفته بود روزنامه بخرد که  موقع صبحانه تنها

نباشد و صبحانه اش را با روزنامه جان

صرف کند!

بعد روزنامه را بیندازد جلوی در تا وقتی فردا از روزنامه خریدن می آید گل کفش هایش با روزنامه دیروزی پاک کند. 

بوی باران را فقط یکشنبه ها می گذاشت.روز های دیگر چیزهای دیگر گوش میداد.

از سرویس که جامانده بود.ایستاد تا بلکه تاکسی ای بیاید و میان آن سیل انبوه کارمندان یک  واحد صندلی خالی نیز برای او باشد!

تاکسی که آمد ذوق کرد،ایستاد جلوتر و نگهش داشت!سوار شد!یک زن هم کنارش نشسته بود.

راننده اخبار گوش میکرد.اخبار که تمام شد مجری همه را دعوت به شنیدن تصنیفی کرد!

تصنیف که شروع شد باورش نمیشد!بوی باران بود!

راننده موج راعوض کرد!آخر شانس هم انقدر بد می شد!

مثل اسپند بالاو پائین می شد.اما رویش نمی شد که بخواهد موج به قبلی تعویض شود.

داشت به مقصد نزدیک می شد.نفسش را جمع کرد و از راننده خواست که موج قبلی را بیاورد!

راننده بر روی چشم گذاشت و آهنگ بوی باران دوباره پخش شد!

به یاد عاشقای این دیار

به کام عاشقای بی مزار

ای بارون!!!

بعد آهنگ تمام شد!

.

.

.

از کلاس که آمد بیرون 6 عصر بود!

باید تا 7 می ماندند!

اما چون شورای مدرسه بود تعطیل شدند.

از دفتر صدایش کردند گفتند زنگ بزند به همراه مادر!

شماره ی مادر را که گرفت مادر از او خواست  کتابی را که مادر نیاز داشت همین قبل از رفتن به خانه خریداری کند.

با این که  کلی خسته بود و کلی غر زد اما قبول کرد !

اندکی پیاده رفت و بعد اتوبوس سوار شد!

از اتوبوس خوشش می آمد.

آدمهای متفاوت پیدا می شدند!به قول دوستی:آدمهای متفاوت با زندگی ها و داستان های متفاوت!

نشست آخر اتوبوس.پوشه اش را گذاشت روی صندلی کناری اش.

هوا غروبی بود!

غروبی پائیزی!!!

یک خیابان مانده به کتابفروشی ایستگاه بود.پیاده شد.همین که در اتوبوس بسته شد فهمید پوشه اش مانده همان جا رو ی صندلی!

تنها!

زد به در و گفت در را باز کنید!زن دیدنش و انگار که داشتند می گفتند به راننده که بایستد اما راننده به راه افتاد.

دوید دنبال اتوبوس .هر چه تند تر می دوید اتوبوس سریع تر می شد و هر چه اتوبوس سریع تر می شد پاهای او بیشتر درد می گرفت.

.

.

.

بالاخره راننده زد روی ترمز و درها را باز کرد.

چادرش را کشید جلو،نفسهایش تند تند شده بود،صورتش قرمز شده بود.

از پله ها رفت بالا و پوشه اش را برداشت ،محکم چسباندش به خودش!که مثلا پوشه گرمش شود و سرما نخورد.

رفت توی پیاده رو و آرام به سمت بالا رفت.به در کتابفروشی رسید.عصبانی بود.

در را باز کردو رفت تو...تغزل تصنیفی در حال پخش بود.

یک لحظه خشکش زد.

بوی باران!!!!

نام کتاب و نویسنده اش را به دختری که ایستاده بود گفت.دختر هم رفت که کتاب را بیابد.و گفت که احتمال دارد که نداشته باشنش!

ایستاد مقابل قفسه ی سی دی ها!خواننده شروع کرد به خواندن:

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار

ماه و دادن به شبهای تار          ای بارون!               ای بارون!                   ای بارون!

ماه و دادن به شبهای تار          ای بارون! 

بر کوه و دشت هامون ببار ای بارون!

ای بارون!      ای بارون!            ای بارون!

ببار ای ابر بهار

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن ،خون ببار

در شبهای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون

دلم خون شد،خون ببار

بر کوه و دشتهامون ببار

به سرخی لبهای سرخ یار

به یاد عاشقای این دیار

به کام عاشقای بی مزار

ای بارون!


پ.ن:از ته ته دلت !هرچه که بخواهی می شود!!!!

 


[ جمعه 90/9/4 ] [ 7:53 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

طریق ارتباطی پسندیده برای یک آنتی سوشیال
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 23
بازدید دیروز: 68
کل بازدیدها: 100622