سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بنفیس؛ورژن جدید بنتی

بنفیس؛ورژن جدید بنتی

benti miniyatori[76]


ب.ن : بنتی نوشت

نوشته شده در پنج شنبه 3/1/91 ساعت 4:25 صبح توسط benti miniyatori



اول  فروردین 1391


:






عید شده است!!!


عید نوروز!


همان روز باستانی ما ایرانی ها!!!


عمو دیگر ذغال را از صورتش می شوید.


و من با سبک فروغی ام نشسته ام روی قالیچه ی بزرگی!سبز با گل های صورتی!


پیراهنم را پهن  کرده ام دورم!دور تا دور آیینه است.


دیوار ها کنده کاری شده اند.


فرشته های کوچک صورتی رنگ با موهای پریشان.


همه از سر سفره رفته اند.انگار نه انگار که تا چند دقیقه ی پیش همه کنار هم بر سر سفره...بعد ماچ و بوسه و تبریک و بعد اجی


 مجی لا ترجی و دور سفره خالی ست.


حتی از قرآن و عیدی های تا نخورده اش دیگر خبری نیست.


.


.


.


در باز می شود.بلند می شوم و می دوم به سمت در.


پایم از چارچوب رد می شود.


دشت سبزی ست.پر از آفتاب،صدای جیر جیرک ها...سمفونی خدا!


پیراهنم می کشد به شاخه های قاصدک.


آفتاب دست می کشد به موهایم.کفش هایم را در می آورم.روی چمن های نمدار دشت .


انگشتانم را تکان می دهم.سبزه می رود میان انگشتان پاهایم.لذت غیر قابل وصفی ست!!!


پدر نماز می خواند...


می روم و مودب می نشینم گوشه  ی سجاده اش!


.


.


.


تکبیر می گوید.


بعد آرام به سجده می رود.عطرش می پیچید!


دوباره می نشیند و با چشمان بسته  ذکر می گوید.


و من فکر می کنم  «چقدر عاشقش هستم»   !!!


منبع آرامش من!!!!


چشمانش را باز می کند.می ایستد؛ بلندم می کند و پرتابم می کند به هوا...


جیغ می زنم!


می خندم!


می خندد!


می روم میان ابر ها ... دوباره و دوباره ...!!!


می خندد!از سر و صدای من!


می گذاردم زمین:


عید رو تبریک گفتی به همه؟


سرم را که تکان می دهم؛ می گوید :خانومه دخترم!


کله قتد آب می شود!


پسرک کارتون آپ (up)ایستاده و برایم دست تکان می دهد.


با آن کفش های قهوه ای بند نارنجی اش!


از نگاه پدر هول می شود و سرخ می شود و شال نارنجی پیش آهنگی اش را مرتب می کند!


پیکسل های رنگ و وارنگش برق می زنند.آفتاب دویده میان موهای سیاهش!!!


.


.


پدر با سر اجازه می دهد که بروم بازی.


با پاهای برهنه می دوم به سمتش.


دستم را می گیرد و می کشد و می دویم!


می دویم ...می دویم ...می دویم!!!


آنقدر که پیراهنم پف پفی می شود!


به نفس می افتیم...میان نفس نفس می خندد(والللللا!!!)


قاه قاه می خندم!


و


دوباره می دویم....می دویم...می دویم!!!




                                                                     تا بالای تپه  !!!







بنتی-مینیاتوری




پ.ن:خدا می داند که چقدر می شود استعاره بود!!!


پ.ن:عیدتان مبارک!!!


بالا و پائین زندگی!!!

نوشته شده در پنج شنبه 27/11/90 ساعت 4:11 عصر توسط benti miniyatori





من همیشه پیاه راه رفتن را ترجیح میدادم.


اما اون نه.همیشه می خواست زود برسد.عجول نبود؛اما از زیادی بی خیال بودن هم خوشش نمی آمد.


بار آخری که با من پیاده راه رفته بود همان روزی بود که با زور نشاندنش سر سفره عقد.


.


.


به قول  عمه  ملیحه اش بر و رو دار بود که زود بردنش.


اما به نظر من خوانواده ی سطح پائینی داشت که زود بردنش.


نه اینکه بگویم زشت بود؛نه!!!اتفاقا از زیبایی چیزی کم نداشت!قربان خالقش بروم که «ان الله جمیل و یحب الجمال»


هنوز یادم است  بغضی را  که کشت توی چشماش.چشماش مشکی سیر بود.برااااق!رگهای چشمش از شدت اون بغض سرخ  شده


 بود!


به نظر من که خوب کرد گریه نکرد.اونم جلوی 2 تا خواهر شوهر که ماشاالله از سلیتگی چیزی کم نداشتند!


شوهرش که آدم بدی به نظر نمیومد.حالااینکه چی شد یهو دستش به خون رفت «الله اعلم».


القصه سر سفره عقد بغضش رو  نگه داشت.انقدر سریع آماده اش کرده بودند که رژ گونه ی لپ چپش زیر چشمش بود و رژ گونه ی


 لپ راستش کناره لبش.


به دستور مادرش که چند دقیقه پیش ازاون منو کشید یه کناری که فلانی!!!برو بش بگو خودشو بکشه هم از این اتاق بدون کامبیز خان


در نمیاد رفتم و در گوشش گفتم :«مثل اینکه باید حتما بله رو بگی!زندگی گاهی سختی هم داره؛اما «ان مع العسر یسری»!بگو بله


بلکه شر بخوابه!


بگذریم که شر نخوابید و بگذریم که این دختر؛ نگون بخت تر از این حرفها بود که بعد سختی ها عمری براش بمونه تا آسایش ببینه!


همون موقع دست پر النگوشو گرفت جلوی دهانشو آروم جوری که شوهر تحمیلی اش نشنوه گفت که هیچ وقت کینه ی مادرش از


دلش نمیره!


هنوز گاهی صدای لرزونش یادم میاد!البته کامبیز خان بی بخار تر از این حرفها بودکه بخواد از صحبت های در گوشی چیزی حالیش


بشود!


راستش هنوزم معتقدم اصلا اسم کامبیز به آن پسره ی مردنیه  زردمبو نمیاد.البته «رحمه الله علیه»!


ازقدیم گفتن پشت سر مرده حرف زدن درست نیست!


.


.


.


جداهم که حرف حرف میاره!


داشتم می گفتم که من همیشه پیاه راه رفتن رو ترجیح میدادم اما اون همیشه می خواست زود برسه!


اون روز هم اگه راضی شد که با من پیاده راه بیاد واسه خاطر پسری بود که خیلی خاطر خواه هم بودند!


پسر خیلی با حجب وحیایی بود.من که هیچ وقت ندیدم دست به هم ببرن!


درس خوانده وفهمیده بود.


توی مجله ی گل آقا کار می کرد.


از آن ها بودکه سرش به تنه اش می ارزید.


لباس های قشنگی می پوشید!


شلوار لی می پوشید!همان شلوار آبی آمریکایی ها!


هنوز گاهی می بینمش!از بعد عقد معشوقه اش دیگر با شلوار لی ندیدمش!


انگارآن مخصوص قرار هایشان بود.


هر بار تحفه ای برایش می آورد.


گاهی مجله گل آقا...


گاهی آدامس شیک که آن زمانها اوج چل چلی اش بود


گاهی تخمه...که خیلی هم بمان مزه میداد.


آنزمان اینطور آجیل فروشی نبود که تخمه بخری؛ مردم تو خانه هاشان تخمه بوداده می کردند.


می گفت بی بی اش بو داده کرده است!


من که می نشستم و تخمه ام را می شکاندم!


آنها هم دل و قلوه و بده،بستان و ...


خیلی عاشق هم بودند.


قلب هاشان مثل قلب گنجشک برای هم میزد.


آنروزی که با من پیاده آمد قرار داشتند.


من ایستاده بودم سر پیچ کوچه و آنها با هم توی کوچه ایستاده بودند!


هنوز بخاطر دارم!کوچه ی سر سبزی بود!


ایستادم کنار دیوار وسرم را بردم توی کتاب.


.


.


سرم را که بالا آوردم پسر را دیدم که کنارم ایستاده است.


عصبی وپر از غم نگاهم می کرد.


گفت که قهر کرده است و به دو او را ترک کرده است.


بگذریم که حرصم گرفت که چرا من را گذاشته و رفته و بگذریم که  چادر اجباری اش هم دست من بود.


سعی کردم پسر را دست به سر کنم.دست برد توی کیف کمری اش و یه دفتر جلد زرشکی در آورد و گذاشت روی دستم!


گفت که بدهم به او!


من هم دفتر را گذاشتم لای کتاب درسی  ام و جای دادمش توی کیفم!


خداحافظی مختصری با پسر کردم و تا دم خانه یشان دویدم.


دیدم قایم شده است پشت دیوار.


چادرش  را که دادم کشید روی سرش و زنگ خانه را زد.


کوچه ی بزرگی داشتند و همسایه های فضولی.


همیشه تا کوچکترین صدایی می آمد سر همه یشان توی کوچه بود...


رفتیم توی خانه شان.بردند و لباس تنش کردند.


گفت من نمی خوام به این الدنگ شوهر بکنم.


یکهو پدرش حمله ور شد و افتاد رویش و می زد.


بی انصاف بد میزد.


با آن دست های پهن و بزرگ.حس می کردم من هم دردم می گیرد.چه برسد به او که زیر کتک بود.


مادر و خواهر هایش هم فقط نگاه می کردند.


انگارمحبت توی آن خانه مرده بود.هیچ کس کوچکترین عاطفه ای نداشت.


کتکش را که خورد آرایشش کردند و نشاندنش سر سفره!


.


.


بله را گفت!


یاد آن روزها بخیر!


دلم برایش تنگ شده است!


بگذریم که همه خاطره شده اند.بگذریم که دلم تنگ شده است!


دفتر زرشکی عشقشان مانده است روی دستم!!!


نشد که بدهمش  به صاحبش...خدا مرا ببخشد...بارها می پیچد توی گوشم صدای قرآن خواندن بی بی  :«ان الله یامرکم ان تودو


الامانات الی اهلها»


خدا مرا ببخشد...


خدا اوراهم بیامرزد...







پ.ن:اگر اداره ی دنیا به جای خدا دست بعضی آدمها بود همه اش می شد : جبر . . .!






 Benti-Miniyatori




 


میگن عاشق کم کم شبیه معشوق میشه!

نوشته شده در جمعه 7/11/90 ساعت 3:26 صبح توسط benti miniyatori



سرش را از روی پنجره  بر میدارد.


پیشانیه قرمزش را با انگشت های ظریفش میمالد.


تا خون بدود زیر پوستش.تا قرمزیه پیشانیش برود.می نشیند رو صندلیه میز تحریرش.آرنج هایش را میگذارد روی میز.


دست هایش را مشت میکند و  میچسباند مقابل دهانش!


چشمانش را به هم فشار میدهد،صورت سفیدش مچاله میشود.


از روی صندلی بلند میشود و جلوی آیینه اتاقش می ایستد


 و با دستش بینیش را سفت میگیرد،باز هم چشمانش را به هم فشار میدهد.


صورتش را میبرد جلوتر و چشمانش را با دست میکشد.انگشت اشاره اش را میکشد روی ابروهای خرمایی اش و صافشان میکند!


...


دست میبرد به دستگیره در و از اتاق خارج می شود.


-بااااااااااااااااابااااااااا   ژوووونی؟


-بفرمائین خانم؟


-اجازه هست برم بیرون؟


-کجا به سلامتی؟


-سر قبر


-نخییییر


-کتابفروشی چی؟یه کوچولو هم قدم میزنم و زود میام؟


-دیر نکنی!


-!!!چشم!!! قربونت بره الهی مامان!!!


میدود به سمت اتاقش،موهایش را جمع میکند و با گیره میبندد.لباس بیرون میپوشد،سویی شرتش را می پوشد


شال سبزش را سر میکند،یک حرکت مارپیچ و شال گردن صورتی حلقه میشود دور گردنش...


کیف پول،شمع،جعبه ای کادویی،موبایل،کیف....


از پله ها می دود


...


از توی پیاده رو آرام راه میرود.


هوا بسی سرد است و پیرزنی با سرعت و سنگک به دست می رود توی ایستگاه اتوبوس.


روی آخرین صندلی می نشیند.پوست کنار ناخنش را با دندان میکند.دستانش را میگیرد مقابل دهانش و هااااااا میکند.


اتوبوس می ایستد مقابل ایستگاه و سیل جمعیت:


چندی در تکاپوی پیاده شدن...چندی هم در تکاپوی سوارشدن


می نشیند روی صندلی ردیف اول، دختر جوانی که ابروهایش را به شدت نازک برداشته است و بوی شدید عطر می دهد


 می نشیند کنارش.


اتوبوس می رود...خیابانها می گذرند،ایستگاه ها...


سرش را تکیه می دهد به شیشه و خیابان را نگاه می کند


گونه اش خیس می شود...


چشمش را که می آورد توی اتوبوس سنگینی نگاه جوانکی را حس می کند.


پسر می آید نزدیک تر


-چیزی شده خانم؟


اتوبوس می ایستد


درهایش باز می شود.دختر بلند داد می زند:


-تا میبینید یه دختر داره گریه میکنه هوا برتون میداره؟دکتری؟مددکاری؟به توچه که چی شده؟حالم از همتون بهم میخوره.


و به سرعت باد صحنه ی دعوا راترک می کند.


می ایستد کنار خیابان،دستش را عمود می کند بر بدنش.


چند اتومبیل بوق می زنند و بالاخره یک تاکسی ترمز را میکشد و دختر


می نشیند روی صندلی ماشین.


صورتش را می گیرد میان دستانش و هوای تاکسی پر از هق هق می شود...


دستانش خییس می شوند،شانه هایش تکان می خورند،دستانش می لرزند


-چیزی شده خانم؟


دختر بیشتر می لرزد.


-ببخشیدخانم؟نگفتین کجا پیاده میشین؟


میان هق هق چند کلمه  ادا می کند:«بهشت زهرا لطفا»


و اشک


و اشک


و اشک


...


با دستهای لرزانش کیف پولش را در می آورد و چنداسکناس می دهد به مرد راننده.


آرام و لطیف قدم بر می دارد


صدای قرآن از دورمی آید،روی درختهای بالای بعضی قبر ها برف مانده است.


صدای کلاغ ها و سکوت زمستان؛حرکت آرام اش به سوی قبرها


پایش را روی سنگ ها نمی گذارد ،با ظرافت کامل ازمیانشان می گذرد


مقابل  قبری می ایستد.


ساکت می شود...صدای کلاغ ها...


شانه هایش می لرزند،پاهایش می لرزند،دستانش می لرزند


خودش را می اندازد روی قبر،زجه می زند،


-دنیای من؟منم!پاشو!منم!منم!منم!من!یادته منو؟منم!


پاشو؟تو رو به مرگ من پاشو؟دیگه نمیتونم!پاشو؟4 ماهه تحمل کردم تا آبا از آسیاب بیفته و حواس همه پرت!


اونوقت تو مال من بشی!پاشو!پاشو خوش قول من؟


خودت این قول دادی؟شب تولدم!


...


دستش را مشت می کند و می کوبد روی سنگ و بلند فریاد می زند


-تو قووول دادی لعنتی!!!


لعنتی


لعنتی


لعنتی


لعنتیه من


لعنتیه خوش قول من


...


انگشتانش را می کشد روی اسم حک شده!


-کجایی؟کجایی خوش خنده ی من؟دلم یخ زد از بس ندید خنده هاتو!


دلم یخ زد بی صدات!!!


کجاااااااااااااااایی؟


دلم تنگ شده!


دلم تنگ شده!


داره میترکه!پاشو؟پاشو؟هرچی به بابا میگم یه قبر کنارش برام بخر فقط شونه هاش می لرزه!


حرفمو گوش نمیده!


هیشکی حرفمو گوش نمیده!اونی که حرفمو گوش میکرد تو بودی!که دیگه....!


...


زار می زند،کیفش را باز می کند،شمع هایی را در می آورد و روشن می کند!


-باشه،میرم!میرم!هنوز که هوا تاریک نشده!این شمع که تموم شه میرم!


میبینی؟دیوونم کردی!


سنگ را می بوسد،می رود و بطریه آبی میخرد و سنگ را میشورد!


-تو تمام وجودمو پر کردی و حالا 4 ماهه که یهو خالی شدم!ازتو!از عشق!از گرمای زنده بودن!


میام پیشت خوش قول من!


میگن عاشق کم کم شبیه معشوق میشه!


خوش قول شدم!


مثه تو شدم!


وای که چه شیرینه!


میام پیشت خوش قول من!


میام پیشت!


...


شانه هایش می لرزد!


.


.


.


کلاغ ها می رقصند !!!



 


پ.ن:کلمه ها می توانند استعاره باشند!!!


بنتی مینیاتوری


کوچه فرعی دنیا

نوشته شده در سه شنبه 20/10/90 ساعت 3:39 عصر توسط benti miniyatori





شب قبل باران آمده و درخت ها خیس است.


نشسته بر سر کنده ای از چوب و زل زده است به روبرو.


درختها شکوفه باران است!





زمین سفید و صورتی شده است!.


.


.


.


.


خورشید پرتو انداخته است بر شکوفه های جاده!


جاده ای پر از شکوفه؛که از میان درختان می گذرد.





دامن سبز دختر،شکوفه های صورتی زمین و کنده چوبی که رویش نشسته است روی هم یک درخت را ساخته اند.


قهوه ای،سبز،صورتی؛صورتی خوش رنگ!!!


انگشتان پاهای سفیدش روی شکوفه های خنک قرمز شده است.پاپوشی به پایش نیست.


آفتاب که در بیاید او می رسد.دختر زیر لب حرف می زند.


شاید شعر بهاری میخواند....شاید هم ورد...شاید هم...


دستانش را حلقه کرده است دور پاهایش .موهایش برق می زند!


گونه هایش سرخ سرخ است!انگاری عشق درونش پاچیده روی گونه هایش


صدای اسب نمی آید!اما صدای پرنه های شکاری می آید!صدای زوزه هایشان!


صدای گرم هیزم از داخل کلبه می آید!صدای سوختن!


رهسوار از دور می آید!


دختر از روی کنده ی چوب بلند می شود.می رود جلو!موهایش راکه باد در هم ریخته مرتب می کند و دامنش را


 صاف می کند!


پیراهنش را چک می کند!نقص و ایراد را دوست ندارد.


اسب که می آید،می رود جلو و می ایستد.افسار اسب را می گیرد .مردش پیاده می شود!صورت دختر رامی گیرد


 در دستش و گل کوچکی در موهای دختر می زند و پیشانی اش را می بوسد!دختر اسب را می کشد و بر تنه ی درختی می بندد!


آفتاب در آمده است!


شکوفه های صورتی سرخ شده اند!


سرخ......درست همرنگ عشق!


دود از دودکش می رود بالا ...درعمق سرخی آسمان!کلبه ای در میان جنگل!آتشی در میان عشق! دختر دستان


 مرد را می گیرد و در


 هوای سرخ رنگ جنگل می خواند شعر.....


ای طلوع تو....در میان جنگل برهنه.....چون طلوع سرخ عشق.....پشت شاخه ی کبود انتظار.....ای بهار!


ای همیشه خاطرت عزیز!عاقبت کی!کدام دل؟کدام دست؟


آشتی دهد من وتو؟!


تو به هر کرانه ای گرم و رستاخیز....


من خزانه جاودانه پشت میز......


یک جهان ترانه شکسته در درون......


شعر بی جوانه ام نشسته روبرو.....


پشت این دریچه های بسته میزنم هوا!!!


ای بهار!




                        ای بهار!




                                                               ای بهار!




بنتی منیاتوری


 


 



با دوستان جدیدم آشنا شوید!بالش جان و ماه خانم جان!!!

نوشته شده در دوشنبه 12/10/90 ساعت 1:6 عصر توسط benti miniyatori

 



 




این روزها تنهایم!


من مانده ام و بالشم!


نم اشک رفته در جانش !


خشک نمی شود!


چشمان من هم...


...


خشک نمی شوند!!!


چرا آیا واقعا؟؟؟


بالشم سکوت کره است!


اعتراضی ندارد!


تنها نگاهم می کند!


شب ها ماه را می بوسم و می خوابم!


می گویم:ماه جاااان؟


من را میبری پیش خودت؟


آنجا....نزدیک خدا!!!


او هم لبخند می زند و می گوید:


(اندکی صبر....سحر نزیک است)


بعد من لبهایم می چسبد به شیشه ی یخ پنجره!


می بوسمش و در آغوش بالشم 


خدا را صدا می زنم...


آنقدر که خوابم میبرد و


...


فردا روز از نو ....روزی از ....




                                                       بنتی جان




مرگ خوش عطر مرغابی ها

نوشته شده در پنج شنبه 24/9/90 ساعت 9:21 عصر توسط benti miniyatori

کتری آب جوش روی گاز صدای مرغابی هایی را میدهد که از چنگال مرگ می گریزند!





 جیغ می کشند


                    می دوند




از دست پیرزن قاتل...!!!




بال  می زنند...


                    جیغ می کشند!!!




بالهایشان را می کوبند به هم!!!




پیرزن قاتل می خواهد برای نوه هایش کباب مرغابی درست کند...




پیرزن مهربان قاتل!!!




اما در اینجا که من بنشسته ام!




صدای مرغابی ها می گوید:چای شما آماده است!!!!



 


پ.ن:من بی نهایت عاشق چایی ام!!!هر چقدر هم که قهوه دهان پر کن تر باشد!!!


 


بوی باران

نوشته شده در جمعه 4/9/90 ساعت 7:53 عصر توسط benti miniyatori

 



ببار ای ابر بهار   با دلم به هوای زلف یار      


طول اتاق را قدم می زدو با صدای خواننده می خواند.


موهایش را شانه می زد.


تارهایی که کنده می شد را رها می کرد روی زمین!


پنجره خیس بود!پسربچه ی طبقه بالایی با تفنگ آبی اش خود را از نرده های بالکن  آویزان کرده بود و پنجره اتاق را خیس کرده بود!


صدای خواننده قطع شد!


لابد باز هم پیرمرد رفته بود بیرون که روزنامه بخرد و روزنامه بخرد!


موهایش را بست!



مقنعه اش را سر کرد!ایستاد مقابل آئینه!دور مقنعه را مرتب کرد.جلوی مقنعه را کشید تا پشتش صاف بایستد.


انگشتان اشاره اش را کشید روی ابروهایش،به سمت بالا!کوله اش را انداخت!چادرش را انداخت روی دستش!


مادر روی مبل کنار قفسه ی کتابهایش خوابش برده بود!کتابخانه ی کوچکی که مخصوص مادر بود؛یعنی مال مادر بود.قهوه ای تیره!از درخت گردو!


بوی چای می آمد!


پدر برایش چای ریخته بود و رفته بود!چای را خورد و تکه ای شکلات نیز... که ضمیمه ی پرونده ی صبحانه اش شد!


از در خانه آمد بیرون ،نشست روی پله و کفش هایش را پوشید.ایستاد مانتویش را مرتب کرد!


چادرش را روی سرش انداخت و از پله دوید به پائین!باز هم دیر کرده بود.اصلا امروز کلا دیر کرده بود!


 به تصنیف یکشنبه صبحهایش که  نرسیده بود و تنها چند ثانیه ی آخرش را گوش کرده بود !آخر پیر مرد همسایه ی کنار اتاق او گرامافونش را خاموش کرده بود و رفته بود روزنامه بخرد که  موقع صبحانه تنها


نباشد و صبحانه اش را با روزنامه جان


صرف کند!


بعد روزنامه را بیندازد جلوی در تا وقتی فردا از روزنامه خریدن می آید گل کفش هایش با روزنامه دیروزی پاک کند. 


بوی باران را فقط یکشنبه ها می گذاشت.روز های دیگر چیزهای دیگر گوش میداد.


از سرویس که جامانده بود.ایستاد تا بلکه تاکسی ای بیاید و میان آن سیل انبوه کارمندان یک  واحد صندلی خالی نیز برای او باشد!


تاکسی که آمد ذوق کرد،ایستاد جلوتر و نگهش داشت!سوار شد!یک زن هم کنارش نشسته بود.


راننده اخبار گوش میکرد.اخبار که تمام شد مجری همه را دعوت به شنیدن تصنیفی کرد!


تصنیف که شروع شد باورش نمیشد!بوی باران بود!


راننده موج راعوض کرد!آخر شانس هم انقدر بد می شد!


مثل اسپند بالاو پائین می شد.اما رویش نمی شد که بخواهد موج به قبلی تعویض شود.


داشت به مقصد نزدیک می شد.نفسش را جمع کرد و از راننده خواست که موج قبلی را بیاورد!


راننده بر روی چشم گذاشت و آهنگ بوی باران دوباره پخش شد!


به یاد عاشقای این دیار


به کام عاشقای بی مزار


ای بارون!!!


بعد آهنگ تمام شد!


.


.


.


از کلاس که آمد بیرون 6 عصر بود!


باید تا 7 می ماندند!


اما چون شورای مدرسه بود تعطیل شدند.


از دفتر صدایش کردند گفتند زنگ بزند به همراه مادر!


شماره ی مادر را که گرفت مادر از او خواست  کتابی را که مادر نیاز داشت همین قبل از رفتن به خانه خریداری کند.


با این که  کلی خسته بود و کلی غر زد اما قبول کرد !


اندکی پیاده رفت و بعد اتوبوس سوار شد!


از اتوبوس خوشش می آمد.


آدمهای متفاوت پیدا می شدند!به قول دوستی:آدمهای متفاوت با زندگی ها و داستان های متفاوت!


نشست آخر اتوبوس.پوشه اش را گذاشت روی صندلی کناری اش.


هوا غروبی بود!


غروبی پائیزی!!!


یک خیابان مانده به کتابفروشی ایستگاه بود.پیاده شد.همین که در اتوبوس بسته شد فهمید پوشه اش مانده همان جا رو ی صندلی!


تنها!


زد به در و گفت در را باز کنید!زن دیدنش و انگار که داشتند می گفتند به راننده که بایستد اما راننده به راه افتاد.


دوید دنبال اتوبوس .هر چه تند تر می دوید اتوبوس سریع تر می شد و هر چه اتوبوس سریع تر می شد پاهای او بیشتر درد می گرفت.


.


.


.


بالاخره راننده زد روی ترمز و درها را باز کرد.


چادرش را کشید جلو،نفسهایش تند تند شده بود،صورتش قرمز شده بود.


از پله ها رفت بالا و پوشه اش را برداشت ،محکم چسباندش به خودش!که مثلا پوشه گرمش شود و سرما نخورد.


رفت توی پیاده رو و آرام به سمت بالا رفت.به در کتابفروشی رسید.عصبانی بود.


در را باز کردو رفت تو...تغزل تصنیفی در حال پخش بود.


یک لحظه خشکش زد.


بوی باران!!!!


نام کتاب و نویسنده اش را به دختری که ایستاده بود گفت.دختر هم رفت که کتاب را بیابد.و گفت که احتمال دارد که نداشته باشنش!


ایستاد مقابل قفسه ی سی دی ها!خواننده شروع کرد به خواندن:


ببار ای ابر بهار


با دلم به هوای زلف یار


ببار ای ابر بهار


با دلم به هوای زلف یار


داد و بیداد از این روزگار


ماه و دادن به شبهای تار          ای بارون!               ای بارون!                   ای بارون!


ماه و دادن به شبهای تار          ای بارون! 


بر کوه و دشت هامون ببار ای بارون!


ای بارون!      ای بارون!            ای بارون!


ببار ای ابر بهار


ببار ای بارون ببار


با دلم گریه کن ،خون ببار


در شبهای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار


ای بارون


دلم خون شد،خون ببار


بر کوه و دشتهامون ببار


به سرخی لبهای سرخ یار


به یاد عاشقای این دیار


به کام عاشقای بی مزار


ای بارون!





پ.ن:از ته ته دلت !هرچه که بخواهی می شود!!!!



 


ما دختر انسانی ها...

نوشته شده در جمعه 6/8/90 ساعت 1:45 عصر توسط benti miniyatori

نشسته بود رو آخرین پله ی راهروی مدرسه!


دلش را گرفته بود و ناله میکرد!


بچه ها از کنارش می گذشتند و گاهی شاید کسی حالش را جویا می شد.


کلاس اولی ها توی حیاط والیبال بازی می کردند و صدای دویدنهاشان می آمد.


صدای پای معاون که آمد انگشترش را از انگشت سبابه اش درآورد و خود را بیشتر مچاله کرد!!!


آنقدر مچاله شده بود که می شد از رویش ردشد!!شاید!البته!باید پاهایت دراز می بود!


مثل معلم بهداشت دبستان دختر دختر عمه ی من!


معاون حالش را برانداز کرد!عینک آویزان از گردنش را روی استخوان بینی اش گذاشت:


-الان چی دارین؟؟؟


-اللللان؟ریاضی خانم!


-زنگ بعد چی دارین؟؟؟


-ریاضی جبرانی خانم!!!


-نمیتونی تحمل کنی؟بشینی سر کلاس؟از درس عقب میمونی آخه!!!ریاضی واسه شما انسانیا واجبه!!!


-خاااااااانم؟آخه حالمون خوب نیست!!!!


معاون رفت طرف دفتر و برگشت!


-هیچ جوره نمیتونی بشینی سر کلاس؟؟؟


-خاااااااااااانم....


اشکای دختر ریخت روی گونه های سرخش!!!


معاون تلفن بی سیم رو داد دست دختر .


-زنگ بزن مامانت بگو با آزانس میری خونه!!!بعد تلفنو بده من صحبت کنم!


دختر دست چپش را از محاصره دلش رها کرد و شماره را گرفت!!!!با صدایی در هم ریخته با مادرش صحبت کرد!


آنقدر بی حال حرف زده بود که مادر بیچاره اش دلشوره گرفتهبود 


و معاون بنده ی خدا تند تند وضعیت را توضیح می داد!


معاون گفت که خدمتکار  برود کیف و چادر دختر را از توی کلاسش بیاورد!


کلاس اولی ها از ورزش خسته و پر خنده برگشتند داخل کلاسشان!!!


دختر را بلندکرد و کمک کرد چادرش را سر کند!


تا وسط های حیاط بردش بعد دختر گفت که خودش میرود و از معاون جدا شد!!


معاون نگران حال یکی از دخترهای مدرسه ایستاده بود و دختر و رفتنش را تماشا میکرد!


عینکش را از مقابل چشمانش پائین آورد و روی مقنعه رها کرد!


دختر از در مدرسه بیرون آمد!


آژانس هنوز نیامده بود!


برگشت و پشتش را نگاه کرد و یکدفعه میمیک صورتش تغییر کرد.


به هوا پریدو جیغی کشید و بلند بلند زد زیر خنده!


می خندید و خوش حال بود!


چشمانش جمع شده بود!بالا و پایین می پرید!!!


آژانس یکدفعه ایستاد مقابلش!


سریع خود را به مریضی زد !دوباره!محض احتیاط!!!این بار!!!


نشست توی ماشین و زیر چادرش ریز ریز  و نخودی خندید!!!




.


.


.


.


.


.


.


.


.


پ.ن:ما دختر انسانی ها ریاضی دوست نداریم!اصلا از سردی خوشمان نمی آید!!!ما ادبیات دوست داریم!!!


از ریاضی و زنگ بی حالش بدمان می آید!!!بددددددددددماااااااان می آید!!!دست خودمان نیست که!!!


 کسر و تابع و رادیکال فدای یک تار موی شعر نیمایی و سجع و چهار پاره!!!