سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

بنفیسیات
بنفیسیات 

خیلی وقت پیش بود

نشسته بودیم توی یه کافه

نگام میکرد

گفت بیا با هم تجربه کنیم؟

گفتم چی رو؟

گفت زندگی رو...

سکوت افتاد به خرخره ام...

خیلی روز گذشته..

امروز سر صبحانه یهو لغت تجربه جنبید تو مخم

تجربه کردن رو چی میدونست؟بنظر من تجربه کردن نمی تونه فقط شامل بار اول هر چیز باشه...

بعضی ها تجربه کردن رو شامل بار اول هرچیز میدونن..اما من منه..

من هر مرتبه ی با اون خندیدن رو جزو بهترین تجربه هام میذارم..هیچ کس عمر جاودانه نداره در نتیجه تجربه های هر کس یه نهایتی داره.دلم میخاد نهایت تجربه هام خیلی خوب باشه.

امروز 1ساعت و نیم تمام دراز کشیدم روی یک مبل یک نفره جلوی پنجره ی مربع شکل خونه و ابر ها رو نگاه کردم.

درست میتونم بگم بار اولم بود توی عمرم که اینهمه به ابر ها نگاه میکردم..

آروم و پر از آرامش حرکت میکردن..

گاهی توی هم قاطی میشدن و دو تا ابر متوسط یه ابر بزرگ میساختن..یا مثلا یهو وسط دل یکیشون خالی میشد..انگاری که دلش

هوری میریخت پایین.به احتمال زیاد باید مامان بوده باشه.ابرا خیلی بم آرامش دادن..

این روزا تجربه کنین این تجربه ی منوو...شایدم بشه چندمین بار تجربه اش..اما این روزا بازم تجربه اش کنین.

 خوبه که آدما تجربه هاشونو بهم میگن ...

خیلی خوبه...


توی دلاشون با هم قاطی میشه..



عکس از : خودم :)


[ جمعه 94/1/28 ] [ 1:23 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

پشت  پیکان سفید بابا دراز میکشیدیم ؛ من و صدرا .داداش کوچکترم.بچه که بودیم خیلی باهم  خوب بودیم.

آسمونو نگاه میکردیم و با هم بازی میکردیم.کوه هارو نگاه میکردیم و قدمت شونو حدس میزدیم.اسم فامیل بازی میکردیم،هب،یه مرغ دارم روزی فلان قد تخم میذاره و ...

هر چند دقییقه شهرهای تو مسیر رو با صدای بلند میشمردبم آوج...رزن...همدان...اسدآباد...کنگاور...بیستون...کرمانشاه.

و هر جای مسیر که بودیم مامان سر شهرش بمون ایست میداد.

هشت ساعت راه بود و وقتی بچه باشی آروم و قرار مفهوم لذت بخشی برات نیست.

بابا گاهی شوخی میکرد که برید حیاط بازی کنید.خیلی میخندیدم.

اگه میخواستم برم حیاط که منظور جاده بود باید خودمو از ماشین پرت میکردم پایین.

معمولا دیگه همدان به بعد خوابمون میبرد و وقتی دیگه رسیده بودیم کرمانشاه بیدارمون میکردن.

دم در که میرسیدیم زود پیاده میشدیم و میرفتیم زنگ در رو میزدیم.

میرفتیم تو...

مامانجون میومد دم در

سلام میکردیم و بوسش میکردیم.دایی جونا میومدن .اون موقعها خیلی به نظرم بلند میومدن .برای بوسیدنمون حساابی خم میشدن.

بو دیگه بوی کرمانشاه بود.

بوی خورشت خلال مامانجون ...

بوی کولر آبی صدا دارشون

بوی آفتاب

بوی تاب

بوی پلاستیک پلاستیک خوراکی

سفره مینداختن...جعبه های نوشابه شیشه ای میاوردن سر سفره و صبر میکردیم تا باباجون بیاد.

باباجون که از دفترش میومد همه میرفتیم جلو روبوسی ...بوی عطر همیشگیه بابا جون میرفت تا ته ریه هام.

ناهار یا شام یا هر غذای دیگه ای که بود بابا جون اصرار داشت که همه حتما بخورند.خیلی ناراحت میشد اگه کسی نمی خورد.

کنار سفره ی ناهار حتما هنونه یا خربزه یا انگور حسابی بود و همه باید میخوردن.اگه نمیخوردی بابا جون خواصشو میگفت.

محدثه و مریم دخترای خاله هام وقتی میومدن تیممون کامل میشد.محدثه یک سال و نیم از من بزرگتر بود و مریم سه سال از من کوچیکتر.

ما کمتر مریم رو تو جمعمون قاطی میکردیم و ترجیح منو محدثه نبود مریم بود.

بعد از ظهر ها چون بزگتر ها خواب بودن میرفتیم تو حیاط  باباجون یا از در کوچیکی که وصل میشد به حیاط دایی جون محمد میرفتیم حیاطه اونا و تاب بازی میکردیم .

من به نسبت بقیه نوه ها راحت تر میرفتم اونطرف.چون زن داییم عمه ام بود.اونم عمه ای مکه ارتباطم باش از همه ی عمه هام بهتر بود.

اونم دوستم داشت.تحویلم میگرفت.میدونستم هر وقت برم پیشش چیزای جدید درست کرده.اون موقع ها بچه نداشت.

تا میرفتیم پیشش یا لواشک خونگی میاورد یا چیزای ترشی که خودش درست کرده بود .

میرفتیم تو حیاطشون تاب بازی ...سرسره بازی ...الاکلنگ بازی...وسط دوتا بیدمجنون سبز ...

تابستونا درخت گردوی خونه باباجون کلی گردو داشت

میکندیم و میشکوندیم و میخوردیم.یا از گل های آفتاب گردونشون تخمه میکندیم.

میدونستیم که باباجون ناراحت نمیشه.

ته حیاط یه در بود که میخورد توی دفتر باباجون.

بعد از ظهرها باباجون میومد تو حیاط و قدم میزد.ازمون اصول دین میپرسید.محدثه همیشه میخواست اول جواب بده.دست میکشید به سرمون.

بعد میرفت دفتر

این ساعت از روز دیگه حتما باید میرفتیم عمو وحید ؛ سوپریه  جلوی خونشون و کلی خوراکی می خریدیم...

آبنبات چوبی ترش

بستنی

چوب شور

آدامس توپی

پفک

پاستیل

از اون بیسکوییت ها که میزدیم تو شکلات

و...

دایی جونا میبردنمون بستنی نوبهار

بستنی فانفار

همه با هم میرفتیم طاقبستان،سراب نیلوفر،باغ و ...

آتیش روشن میکردن و چای ذغالی و اگه آبی بود آب بازیه ما بچه ها و کبااب  که عضو اصلیه تفریح های کرمانشاهمون بود.

کرمانشاه رو خیلی دوست داشتم

مامان و باباهامون هر وقت میخواستن برگردیم باید از دو سه روز قبل شروع میکردن به ادای رفتن تا باباجون بعد سه دفعه راضی بشه اجازه بده بریم.

بچه که بودیم دلمون نمیخاست برگردیم.همیشه تا چند دفعه از اداهای مامان باباهارو خیالمون راحت بود که بابا جون اجازه نمیده

آخه خیلی دوستمون داشت.

دختر و پسرم براش هیچ فرقی نداشت

برعکس مامانجون...

صبحی که میخواستن بلندمون کنن که برگردیم مرگمون بود.

بلند نمیشدیم

تو جامون دراز میکشیدیم .بابا رختخوابو از  زیرمون جمع میکرد و آخرش ما میموندیم و فرش

صبحونه چوب میشد تو گلومون

حاضر وامیستادیم دم در باباجون میومد به ترتیب سن از بزرگ به کوچیک بغلمون میکرد کنار گوشمون دعا میخوند:

«إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ»

اول گوش راست

بعد گوش چپ

هنوز بوی عطرشو توی ریه هام دارم

وقتی میخوند نمیدونم چرا تنم میلرزید.شرطی شده بودم.

این آیه شده بود برام دعای خداحافظی

سرمو میبوسید.

بعد میومد تا دم در و تا دور نمیشدیم نمیرفت.

اما....

این دفعه که رفتم کرمانشاه

           بابا گفته بود که باباجون رفته

            دیگه با صدرا شهرارو نشمردیم

           دیگه بازی نکردیم

    دیگه نخوابیدیم

           فقط و فقط گریه کردیم

           وقتی رسیدیم

           فقط خاله کوچیکم اومد پیشواز

            با چشمای سرخ

            به مامان جونم نگاه کردم

            رفتم تو اتاقش

            جاش خالی بود

           نوشته هاش ،عینکش، ذره بینش ، ساعت جیبی اش

            روی میزه کنار تختش بود

            هیچ وقت بدون عبا و قبا و عمامه اش از خونه  بیرون نرفته بود

            اما اونروز خونه نبود

            اما عبا و قبا و عمامه اش تا شده ی دست خودش رو صندلی بود

ه          هنوز عطر تنش رو داشتند.

            هنوز اتاق پر بود از عطرش

           آخرین باری که دیدمش توی سرد خونه

            پر از آرامش

نورانی نورانی خوابیده بود

            بوسیدمش و دعای خداحفظیو خوندم.    

           دیگه دلم کرمانشاه نمیخواد

وقتی     باباجون نباشه

دیگه     کرمانشاهی نیست

.    .   .

پ.ن1:    خودت رفتی سفر .ندیدمت.باورم نمیشه که رفتی.که دیگه نیستی.کاش خداحافظی میکردی بامون.کاش...کاش...

            روحت پر آرامش پدر بزرگ بزرگ من...

 

پ.ن2: دلم خییییییییییلی برات تنگ شده...

پ.ن3:بابابا مدام میگفت درمورد بابا جون بنویس.میگفتم باشه اما میدونستم تا چهلم که اصلا نمیتونم.میترسیدم از اون همه خاطرات.امروز هم اشکام نذاشت از این بیشتر بنویسم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ شنبه 93/5/4 ] [ 1:25 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

از لحاظ علمی ثابت شده ست که "عشق"در نتیجه ی ترشح هورمون نادرنالین و دوپامین و کاهش ترشح هورمون سروتونین

که هورمون شادی است حاصل می شود.

هرمون نادرنالین در اثر هیجان بوجود میاد.و در اثر ترشح آن دوپامین هم ترشح می شود.

از نظر علم دوره ی ترشح هورمون دپامین 18 ماه تا نهایتا 48 ماهه ست.

یعنـــــــــی هر عشقی نـــــــــــهایتا یه دوره ی 18 ماهه تا 48 ماهه داره.

عشقه 18 ماهه...

یعنی هیچ عشقی نمیمونه

یعنی تموم میشه!

دانشمندا عشق رو مواد مخدر(دراگ) دونستن.یعنی میگن عشق تاثیری رو روی مغز میذاره که مواد مخدر میذاره.

مثلا میگن که میزان های شدن از عشق بیست برابر های شدن با ماری جوآنا ست.

یه تفاوتم برای عشق قائل میشن:

.اینکه وقتی توی مواد مخدر به خودت پاداش بدی و 2 گرم بکشی مرتبه ی بعدی این خواست رو داری که به جای 2 گرم 6 گرم بکشی اما توی عشق اگه معشوقت رو زیاد داشته باشی خواست و میلت کم و کمتر میشه.

در اکثر موارد وقتی این مدت زمان 18 ماه تا 48 ماه که برای افراد مختلف متغییره تموم میشه یک طرف رابطه به اون یکی سرد میشه.

موارد کمی هم وجود دارن که بعده مرحله عشق وراد مرحله ی دیگه ای میشن به اسم مرحله صمیمیت.مصل این پدر بزرگ مادر بزرگایی که بعده این همه سال با هم خوبن.دیگه عشقی نیست

فقط صمیمیته

روزای زیادی رو تلاش کردم

تا بفهمم رابطمون چه مرگش شده

امروز فهمیدم

امروووز فهمییییدم

امروز فهمیدم که چرا

چرا دیگه حاشیه ام

چرا دیگه نیست

چرا کوهه یخه

امروز خیلی امروزه بدی بود

تجربه ی شخصیم بم فهمونده وقتی یه چیزی تموم شد و رفت هرچی بیشتر دست و پا بزنی که برش گردونی !

سرش داد میزدم.براش غرغر می کردم.مغزشو میخوردم.قهر می کردم.کلافش می کردم....بچگی...

چقدر این چند وقت تحملم کرده

آخه من نمیدونستم که دیگه تموم شده.نمی دونستم دیگه کاملن بم سرد شده

!

یعنی میدونستم که سرده اما فکر نمی کردم که تقصیر خودش نباشه.

دست خوددش نیست

 نفهم شدم

سخته برام فهمش

پر از اشکم....پر از بغض...

ایراد از زیاد دیدن سیندرلا و آناستازیا و سفید برفی تو بچگیه!!!

لعنت بهشون!!

"امــــــــــــروز خیلی امــــــــــــــروزه بـــدی بود"

 گرمه هوا ولی سرده هواااااا


 

 

 


[ دوشنبه 93/2/15 ] [ 1:44 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

امروز آخرین روز سال 1392 ست

یادمه پارسال عید هیچ حسی به عید نداشتم.اصلا بش فکر نمی کردم.برام اهمییتی نداشت.لحظه ی سال تحویلش رو یادم هست.

اما احساسی تو خاطرم ثبت نشده!!اولی حس می کنم عید 92 رو دوست نداشتم.

اما امسال یه انرژیه خاصی توی وجودم موج میزنه.حسش می کنم.

امسال سال اسبه و من جناب اسب رو بسیار عزیزدل میدارم.اما فکر نمی کنم بخاطر سال اسب بودنش باشه.

.یه حسی توی وجودم میگه قراره کلی اتفاقای خوب برام بیفته تو این سال جدید.

سال 92 خاطرات زیادی برام گذاشته.

اما قالب احساسم توش انتظار کشیدن و تو سرما یخ زدن و منجمد شدن اوج احساسات  بودند!

این روزا همه ی تلاشم رو می کنم که آدم خوبی باشم.

تا حال دلم خوب بشه

تا قلبمم مثل لبم بخنده.

آدمایی رو تو زندگیم دارم که دوستم دارن و برام اهمییت و ارزش قائلن.

یه "انگیزه ی نفس کشیدن" دارم که همه ی زندگیم شده واز خنده هاش دلم غش می کنه و از اخمهاش دنیا روی سرم خرااب میشه.

این روزا تا بیکار میشم می خوام بنویسم از این همه امیدی که به سال آینده دارم.

هیچ وقته هیچ وقت انقدر به تغییر سال خوش بین و امیدوار نبودم/

نمی دونم چمه...

دلم می خواست برای هرکس یه متن چند خطی بنویسم تا تبریکم واسه عید واسه هیچ کس تکراری نباشه.

نمیدونم ...

هرچی خدا بخاد

شاید وقت شد و نوشتم ...

برای اینکه آدم خوبی باشی باید به دیگران خوبی کنی

که خب یکم بیشتر از یکم وقت گیره.

دلم میگیره از اینکه آدمایی که تو زندگیم بودن و نیستن.

دلم برای خیلی هاشون تنگ شده.

سعی کردم از هرکس هر بدی ای دیدم فراموش کنم!و دلم می خواد دیگران هم بدی هامو ببخشند.

یه خاهری دارم که بس که این انرژیه مثبت برام واسه خودم متاسفم که چرا زودتر از اینا نداشتمش!!

دوست داررررم خاهرررریه خوب دنیای بهار

دلم برای دوستام تنگ شده!

خیلی زیاد!

امیدواریم توش یه ترسی مخفیه..

انگار امیدواریم واسه اینه که میترسم از آینده

میترسم آدمایی که دوستشون دارم رو از دست بدم

خیییلی میترسم

...

اما بازم امیدوارم

خدا کننه که امسال بهترین ساااال باشه برای همه !!!

عیدتون پیــــــــشاپیـــــــــش مبارررک!!!

پ.ن:رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند.

[بنفیس]

 


[ چهارشنبه 92/12/28 ] [ 2:44 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

ممکنه و احتمال داره که متوجه حرف هم بشیم و ممکنه و احتمالشم هست که متوجه منظور همدیگه نشیم !اما مهم نیست!

بهتره حرفارو زد!و بقیش سکه ای که روی هواست و معلوم نیست قراره که کدوم طرفش میوفته !
بهرحاتی در نهایت یا متوجه حرف هم میشیم یا نمیشیم!
اما بازم بهتره حرفارو زد!
بزارین برم سر اصل حرفام!
….
همه ی  آدمها توی عمرشون دوستی های زیادی رو تجربه می کنن!
:دوستی های بی دوام مثل 
دوستی چند ساعته که توی یک مکان عمومی کسی رو پیدا می کنن و برای ارضای نیاز درونی انسانی به برقراری اتباط با دیگران و در میون گذاشتن تفکراتشون ایجاد میشه و درصد زیادیشون با از بین رفتن اون اجتماع اون دوستی هم به گورستان تاریخ می پیونده!
دوستی های بر حسب نیاز مثل:
دوستی برای رفع تنهایی ای که موقتی برای فرد ایجاد شده  و اون دوستی تا زمانی که فرد دوستی همفکر و هم مسلک خودش را پیدا کند دوام خواهد داشت!
دوستی های مدرسه ای که اکثرا برای هر فرد تعداد انگشت شماری از دوستان آن دوره تا سنین بالا باقی می مانند.
دوستی های دانشگاهی :یا بر سر منافع یا از سر دوستی واقعی که اکثرا به علت ثبات عقیده ای و فکری افراد در این سنین دوستی ها قابلیت پایدار بودن بیشتری پیدا می کنند.
دوستی جدا از انواعشان گاهی برای آدم خیلی مهم اند و گاهی اهمییت کمی دارند
من دوستی های خیلی زیادی داشتم!
از بچگی تا الان
به دوستانم خیلی وابسته میشدم!
و روشون خیلی حساس بودم!
در هر حاتی سعی میکردم از دوستام حمایت کنم!
دایره ی دوستام خیلی بزرگ بود!
و خب همشون هم با فکر انتخاب نشده بودن !
خیلی وقتا دلم نمیومد دل کسی رو بشکنم!
و بعضی از دوستی هامم اینجوری از بین نمی رفتن!
اما خب یه سری مشکلات هم پیش می اومد!
دوستام به هم نمی خوردن!
حالا روزایی برام پیش اومده که بیشتر فکر می کنم.
به اون دوستی ها
چند روز پیش با یکی از دوستام که یه زمان رابطمون خیلی خوب بود و صمیمی و شاد بودیم و از دوستی با هم لذت می بردیم قرار گذاشتم!
هنوزم جفتمون همدیگرو دوست داریم!
اما وقتی با هم نشستیم و حرف زدیم
اون از من دلخوری های فراوونی داشت و من از اون دلخوری های فرااون!
اما من دوستش داشتم و دارم!!
!!
حرفای زیادی از بینمون آوردن و بردن که مطمعنن (میدونم با همزه اس) همش از دهن خودمون خارج نشده!
هر حرفی رو که شروع می کردیم آخرش یکی از خاطرات روزهای تلخی که گند زده بودن به رابطمون  توش خودشو نشون میداد.
خیلی باهاش حرف زدم!
اما اون اصلا نمیتونه اون روزارو فراموش کنه
  و من بشدت غمگینم از اینکه تا آخر عمر دوستی ای مثل اون رو از دست دادم!
بیزارم از دادهایی که زدیم ، ناسزاهایی که گفتیم، تیکه هایی که انداختیم و….
میدونم که قرار نیست دیگه برگردیم به گذشته
و این بشدت آزارم میده!!
دوستت دارم بی نهایت دوست 
خارج از هر نوع استعاره ای
 پ.ن:people change , memories don’t !!!
benfis

[ سه شنبه 92/11/15 ] [ 5:3 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]


تاریکی مطلقی که به آن عادت کرده ای

نور گرمی که شروع میشود 

زنی در نقطه مرکزی نور ایستاده و به یونانی آوازی می خواند

سافو ؛ شاعر یونانی حامی حقوق زنان که انتقالش به عالم دیگر با خودکشی صورت گرفته است

صدایش گرم و گیرا و نرم است

سوز خاصی دارد

نوعی غم از جنس افسوس

نور دیگری ظاهر میشود

مردی با قامت بلند و محکم و تنومند

جامه ای ساده بر تن

پابرهنه

آری! سقراط عزیز

دستانش را به پشت گرفته است

با سافو سخن می گوید

سافو دوستانش را به او معرفی می کند

ملتوس ? پارمنیدس و …

همگی جمع در عالم مردگان

سقراط سافو را به بحث در رابطه با عالم مردگان ترغیب می کند

و از سافو در رابطه با شعر سراییدنش هم کنجکاوی می کند

صحنه دوباره تاریک مطلق می شود

سقراط چشم باز می کند

همسرش زانتیپه مقابلش نشسته است

او خسته است و دل پری از سقراط دارد

می نالد که همسرش مایه ی خنده ی زنان همسایه است

او تنبل است و باید به فکر خانواده و. معاش باشد

می گوید که دیگر حسی به سقراط ندارد

 می نالد که اندک نان برای خوردن هم در خانه به تلاش او یافت می شود

آزرده است از  اینکه نام زنی بجز او بهمراه نام سقراط بر زبان ها روان می شود

نگاهش پر از رنجش است

سقراط نگاهش را به او دوخته

:

زانتیپه ی عزیزم

منزلت اجتماعی ارزشمند ترست یا قرصی نان؟

زانتیپه خشمگین می شود

:

من نگفتم که قرصی نان برابر با منزلت اجتماعی  ست

قرصی نان هزاران برابر ارزشمند تر از منزلت اجتماعی ست

معده ی خالی منزلت اجتماعی به چه کارش می آید؟

سقراط به او  لبخند می زند

:

زانتیپه عزیز

اینکه من با زنی ارتباط ندارم و مردم می گویند که من با زنی رابطه دارم بهتر ست 

یا اینکه با زنی رابطه داشته باشم و مردم بگویند که با زنی ارتباط ندارم؟؟؟

زانتیپه از اندکی سکوت می کند :

اینکه ارتباط داشته باشی و مردم بگویند نداری

سقراط بلند می خندد 

:

پس همینطورست که تو میگویی

زانتیپه سقراط را از خانه بیرون می کند


صحنه تاریک می شود

سقراط در محل مکالماتش با شاگردانش ایستاده است

زن روسپی قهقهه کنان وارد می شود

به دور سقراط  می چرخد و حال او را جویا می شود

زن از مهمانانی که قرار است امشب داشته باشد و مشاغلشان سخن می گوید و سقراط را هم دعوت می کند

سقراط نمی پذیرد 

و حال مادر بیمارش را جویا می شود

تئودوته غمگین به سقراط نگاه می کند

:

هفته ی پیش مرد

او را به خواست  خودش در باغچه ی خانه دفن کردم!!

از یک هفته قبل از مرگش با کمک خودش گودال را کنده بودیم

روی مزارش گلهای بسیاری روییده است

سقراط خیره به گوشه ای می گوید که حتما روزی به خانه ی او خواهد آمد تا گلها را ببیند

شاگردان سقراط سر می رسند

:

سلام بر افتخاااار آتن

سقراط بزرگ

افلاطون?آریستیپوس و …

سقراط!!!

گرگیاس بر سرایی ایستاده ست

و مردم را به دور خویش جمع کرده ست 

و پیرامون تعلیم سخن کی گوید و طبق معمولش سفسطه ای بیش نه!!

می گوید مفاهیم یا روشنند که دیگر نیازی به تعلیمشان نیست

یا تاریکند و در ظلمت که در ان صورت هیچگاه قابل فهم و بیان نیستند

سقراط می گوید

:

گرگیاس فرد باهوشی ست

یک سوفیست ماهر و قهار

صحنه تاریک می شود

مراسم مهمانی تشکیل شده است که افراد بزرگ و سرشناس شهر در آن حضور دارند

از سقراط تاااااااا گرگیاس

نمایشی اجرا می شود 

در نمایش زنی به نام مده آ از خیانت همسرش کینه به دل دارد و می نالد و با اینکه خود به وطنش خیانت کرده است و بردارش را  هم کشته است

باز هم همسرش را مقصر می داند

بعد از نمایش بحثی میان افراد حاضر در مجلس صورت می گیرد

که به دعوا کشیده می شود

برای فراموشی آن  پیشنهاد می شود 

که سقراط با روش دیالیکتیک خویش به  بحث با گرگیاس بنشینند

هر دو مقابل هم می نشینند

و سقراط با سوال و جواب های همیشگی اش به گرگیاس اثبات می کند که در واقع هیچ نمی داند

گرگیاس از شدت نا توانی لبریز از خشم میهمانی را ترک می کند

و همراه با سه تن از دیگر همراهان یک شکایت عمومی تنظیم می کنند و از سقراط شکایت می کنند

صحنه تاریک می شود

سقراط  دوباره سافو را مقابل خود می بیند

از او در مورد دلیل خودکشی اش می پرسد

سافو می گوید که باید گذشت

سقراط از خواب بر می خیزد

افلاطون آشفته به او خبر شکایت را می دهد

افلاطون نگران و بر عکس او سقراط أرام و بدون تلاطم است

در روز دادگاه سقراط متهم به گناهانی از قبیل گمراه کردن جوانان و 

نپرستیدن خدای آتنی ها  و … متهم می شود

او با ارامش جواب اتهامات را می دهد

و در آخر حکم می کنند که او باید بین اعدام و تبعید و جریمه مالی یکی را انتخاب کند

و او جریمه مالی را بر می گزیند

اما آنها دوباره حکم می کنند که او باید بین تبعید و نوشیدن جام شوکران یکی را بر می گزیند و سقراط می گوید :

از سن من گذشته است که از مرگ بهراسم

یاران او بدورش آه و فغان و گریه سر میگیرند و سقراط برای آنها از حیات جاودان 

پس از مرگ می گوید

جام را سر می کشد

 سافو دوباره مقابلش حاضر می شود و بند از دستانش می گشاید و فریاد می زند

:

سقراط!!!

استبداد کلام تو را بست و دموکراسی تو را کشت!!!

صحنه تاریک می شود!!!

پایان 


بنفیس


[ شنبه 92/10/28 ] [ 4:20 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

دلم به خنده هایت خوش بود

 

بیا

 

و دوباره و دوباره و دوباره برایم بخند!!!

برایم بخند!!!

 

 

 

 

"بنفیس"


[ چهارشنبه 92/10/4 ] [ 11:10 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

 صداها پر رنگ تر شده.همه ی خانه شلوغ است.

هرچه جمع می کنم تمام نمی شود.لیوان های شیرشان روی میز حال مانده و روی کاناپه می پرند.

شادی جیغ می کشد و از دست فربد فرار می کند.

آفتاب دویده توی خانه.

خرده های بیسکوئیت را با دستم از روی فرش جمع می کنم.بلند می شوم .خودم راتوی آیینه می بینم.

موهایم عین کرک شده اند و روی هوا ایستاده اند

خانه ی ما کوچک است .از آشپزخانه اش تا اتاق خواب 2 ثانیه بیشتر نمی کشد.

من خانه ی بزرگ دوست داشتم.اما شوهرم می گفت که خانه ی کوچک زودتر جمع و جور می شود و بعد هااز او متشکرخواهم بود.

اما حالا حتی برای وسایل اساسی خانه هم گاهی جا کم می آوریم و هرچه  جمع و جور می کنم

باز هم شلوغ و بهم ریخته بنظر می رسد.

اما شوهرم معتقد است که من اصول چیدمان را نمیدانم.

چند بار از خانه ی خودشان مثال زد

توی دلم به چیدمان درهم خانه یشان پوزخند زدم.

خانه اشان  طوری بود که تویش سر گیجه می گرفتم.تقریبا هیچ جای خانه اشان راحت نبود.

مادرش می گوید که به ظواهراهمیت نمی دهد. و بیشتر سعی می کند به تغذیه ی همسرش برسد.می گوید مرد است و شکمش.

زیرقابلمه را روشن می کنم و پیاز را خرد می کنم تویش.

شادی می دود توی آشپزخانه.گریه می کند.دستم را به پهلو میزنم تا مثل همیشه قاضی ه مشاجراتشان شوم.

فربد موهایش را کشیده تا کنترل تلویزیون را بگیرد.

به فربد چشم غره می روم و در آشپزخانه را نشان میدهم.

حرصش می گیرد.

«باشه مامان خانم.»

دستانش را پرانتزی کنارش گرفته و مردانه راه می رود

موقع رفتن ، پایی هم محکم به در می کوبد.

به شادی هم نمی خندم.اشکهایش را پاک می کند.

لبخند میزند

امامن باز هم نمی خندم

گوشت میریزم و ادویه ها را اضافه می کنم.

فلفل نمیریزم.شوهرم دوست ندارد.

شادی با  پارگی رومییزی ور می رود.

چشمانش را ریز می کند.

مامان برم پیش فریده جون؟

نگاهش نمی کنم

برو

فربد صدای تلویزیون را زیاد کرده

آشپزخانه آفتاب گیر است و بوی روغن سوخته پیچیده و هوایش دم کرده

کلافه شده ام

میروم جلوی آیینه.چاق شده ام

چند بار تصمیم گرفتم که صبح ها پیاده روی کنم.اما شوهرم میگویدخودم را اذیت نکنم ،نمی توانم.

و هربار لجم می گیرد و می گویم چرا؟با جوابش سکوت می کنم. دیگر حرفی نمی زنم بس که تن پروری.انگار که حریف می طلبد.

دوست دارد کفری ام کند 

گوشت راخاموش می کنم میروم توی حال

فربد لم داده است و ایکس باکس بازی میکند.آشغال هار ا جمع می کنم.کوسن ها را مرتب می کنم.

بدنم خسته است.گردنم تیر می کشد.چند شب است که از شوهرم  می خواهم گردنم را با روغن ماساژ دهد.

اما خسته است و روغن نداریم وبا این درمان های سر سری نمی شودو اصرار می کند که برای خودم از دکتری وقت بگیرم

  و بچه ها را پیش مرجان خواهرم بگذارم تا از دکتر بر می گردم خیالم از بابت آنها هم راحت باشد.جوری برنامه میریزد که انگار خودش عضو این خانواده نیست..

حتی مسئولیت بچه ها را بعهده نمی گیرد.انگار اینها تنها بچه های منند.و سنجاق شده اند به من.با دست گردنم را میمالم.موهای کرکی ام را با کش می بندم.

آنقدر برای مراعات جیب شوهرم و زن خوب و کم خرج بودن شامپوهای الکی به سرم زدم  و

برای خوشامد مردی که زمانی بی نهایت دوستم داشت رنگ های مختلف روی سرم گذاشتم که شده است مثل اسکاچ.دراز می کشم روی تخت.

آیینه ی کوچکی دستم میگیرم.پوستم را نگاه میکنم.لک ها ی جدید .چروک.پوستم کلفت شده است.از وقتی آمدم توی زندگی پوستم کلفت شد.موهای اضافه ی زیر ابروهایم رامی چینم.

انقدرمشغول بزرگ کردن بچه هایم شده ام که خودم دارم کوچک می شوم.

 بیشتر پولمان را خرج این می کنیم که پروتئین و ویتامین بیشتری به بچه ها برسد.

شده ام یک جسم بی روح که فقط جان میکند

دلم می خواهد دورشوم

از این خانه که رهایم نمی کند.

هر روز که بلند میشوم کش می آیم تا آشپزخانه و حال

خیلی هنر کنم میروم آتلیه ی دوست دوران کارآموزیم

قهوه می خوریم

ومدام حواسم به فربد و شادی ست که خرابکاری نکنند.

میگوید یوگا کنم

کتاب بخوانم

آرایش کنم

همیشه ام آخرش می گوید روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد عزیزه من

و فنجان را می گذارد روی میز

میگویدکه بخندم

لبهایم رامی کشم

لبخند می شود

می پرسد که چرا؟

برای خودم هم سوال است

دو بچه دارم برای بزرگ کردن

برای فکر کردن هم گاهی کم می آورم

بچه هامدام در حرکت اند و مدام حرف می زنند.سوال میپرسند.جیغ می کشند.گرسنه می شوند.غر میزنند و مریض میشوند و...

خانه ای که مدام باید رفت و روبش کرد

گاهی فکرمی کنم شوهرم مرد خوبیست

اما او بی خیال است

تنها هنرش اینست که منظم به سرکارش میرود و به موقع بر میگردد.

بچه ها برایش زمانبندی دارند و هر زمانی تعریف های مخصوص به خودرا دارد.گاهی میشوند بااستعداد و دوست داشتنی و به پدرشان رفته اند

گاهی می شوند تخس و حرف گوش نکن و دیگر به پدرشان نرفته اند.برای خودش دنیای راحتی ساخته و مستقل از من و بچه ها نفس می کشد

اما من نفسم به نفس او بسته شده

دیر کند فشارم می افتد

حالش گرفته باشد شام را میسوزانم

گاهی مهربان می شود

نوازشم می کند

و برایم از روزش حرف می زند.

برایش آب انبه میبرم

انبه خیلی دوست دارد

فربد شانه هایش رامیمالد تا راضی شود و یک دور همبازیه فوتبالش شود.

گاهی هم تفریحش می شود تحقیرو جدل و حرص مرا در آوردن

شروع میکند که بی اراده ای،چقدر چاق شده ای،کمی کتاب بخوان،انقدر قاشق نشسته نباش و

کلافه ام می کند

از پس سکوتم اما  بر نمی آید

حرص میخورم

اما نمیدانم چرا هیچ حسی درمن نیازبه انتقام یا پاسخ به آن همه کنایه ندارد

سکوتم کلافه اش میکند.

گاهی دلخوری از کنایه هایش جای دیگر خودش را بروز می دهد

لباسهایش رانمی شورم و وانمود می کنم که غیر عمدی بوده

غذا را تند می کنم

خانه را خنک میکنم

جلوی نقاشی کردن شادی روی روزنامه هایش را نمی گیرم

توی چایش آب شیر میریزم

برایش رو متکایی زبر و پر از پرز میگذارم

وقتی خوابیده است رویش چیزی نمی اندازم

قاشق نشسته می گذارم برای غذایش

و انگار کمی دلم خنک می شود

چشمانم را باز می کنم

خوابم برده بود

پنجره ی اتاق بازست

باد پرده را تکان می دهد

هوای مطبوعیست

بعدازظهری آفتابی اما خنک

پر ازسکوت شیرین

از جا بلند میشوم

لخ لخ کنان میروم توی حال

شوهرم روی زمین خوابیده است

و شادی سرش را روی بازوی او گذاشته .فربد هم روی مبل بخواب رفته.

رویشان پتو می اندازم.از اینکه برای اینکه برایشان ناهار آماده کنم بیدارم نکرده و گذاشته است استراحت کنم

 حس خوبی درونم پیچیده

خانه هم به طرز عجیبی تمیز است و بهم ریخته نشده است.

چشمانم گرد شده است.غیر قابل باور در ذهنم تکرار می شود.انرژی سر میخورد زیر پوستم

میروم توی آشپزخانه.مرتبست.میلی به نهار ندارم.

بهترست رژیم بگیرم.

کمی آرایش میکنم.

خوشحالم که چندی از مسئولیت فارغ بوده ام.حس تازگی دارم

کتابی برمیدارم

جای راحت خانه را انتخاب می کنم و لم  میدهم و کتاب می خوانم.

خانه پرازسکوتست

آفتاب نشسته است روی پاهایم.

 


[ جمعه 92/6/29 ] [ 5:46 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

 روی پنجه های پایم ، شمرده  از کنار اتاق مامان رد می شدم.

توی حال مستقیم میرفتم بالای سر تلفن و شماره ی خانه مامانجون را دانه به دانه و آرام می گرفتم.

حواسم بود که اشتباه نکنم.دکمه های تلفن سفت بود و وقتی فشارشان میدادی تق صدا میکردند.

سعی میکردم مکث کوچکی بین شماره ها داشته باشم تا  از احتمال هوشیاری مامان کم کنم و حواسمم بود که طوری نشود

 که بوق ممتد بخورد و تماس قطع شود.

صدای مامانجون را که می شنیدم گل از گلم میشکفت...خفه و گرفته صحبت میکردم.خودم را لوس تر می کردم و

 می گفتم که مامانجون عصری زنگ می زنید خونه ی ما به مامانم بگین که دلم برای نوه ام تنگ شده.بفرستینش خونه ی ما؟

می خندید و می گفت که باشه و قربان صدقه ام میرفت.

من اما نمیخندیدم.شاید چون خنده جزو عملیات نبود.

آخر مکالمه اضافه می کردم که این مکالمه باید همین جا در همین ساعت مدفون بماند.

و خیلی زود خداحافظی می کردم و لبهایم را می چسباندم به تلفن و برایش بوس می فرستادم و تلفن را می گذاشتم.

بعد به همان شکل آمدن می پیچیدم سمت اتاقم.

در اتاقم را می بستم و بدون صدا چند بار به هوا می پریدم ، صورتم از کمبود اکسیژن سرخ می شد.

می دویدم روی تختم و بالشم را بغل می کردم تویش غش غش می خندیدم

تلفن که زنگ می خورد ماهیچه های صورتم را منقبض می کردم و سعی می کردم به چیزهای تلخ فکر کنم

تا رنگ رخسارم خبر از سر درونم ندهد.

مکالمات که بنظر موفقیت آمیز می آمد بلند می شدم و با لبخند نگاهش میکردم

تلفن را که قطع می کرد بدون هیچ سوالی خودش مجوز را صادر می کرد:

«برو حاضر شو با بابا بری خونه مامانجون»

می دویدم و وسایل از قبل جمع شده را می گذاشتم دم در اتاقم

. و شلوار تو خانه ایم را پائین می کشیدم و شلوار سورمه ای مورد علاقه ام راکه

مخصوص خانه ی مامانجونی بود می پوشیدم.

بلوز و شلواری می چپاندم توی کوله ام و می دویدم پهلوی مامان که یعنی من حاضرم

بابا همیشه موقع رساندن من توضیحاتی را برایم تکرارمی کرد.

زود بخوابم

حرف گوش کنم

مامانجون و باباجون را اذیت نکنم.

و وسایلم را پخش و پلا نکنم.

چشم های قطاری می گفتم و پیاده می شدم.

بابا همیشه صبر می کرد تا در باز شود و بروم تو،آنوقت می رفت.

زود می دویدم تو و از پله ها که همیشه بوی خاصی داشت و سنفونی کنتور دائم الپخش بود بالا می رفتم.

 روی روفرشی های قرمز راه پله می نشستم و کفش هایم را در می آوردم.

مامانجون را صدا می کردم و می دویدم تو .

در را بازمی کردم و می رفتم توی حالچه که یک در به حال می خورد و یک در دستشویی

و یک آئینه ی قدی بزرگ هم روی دیوار سوم نصب بود.

میرفتم تو حال بلند سلام میدادم و مامانجون که معلوم بود از سمت آشپزخانه می آمده را بغل می کردم.

سفت فشارش میدادم.

گونه شیرینش را می بوسیدم.

پوستش گرم بود و لطیف.

قربان صدقه ام می رفت

می گفتم که دلم برایش تنگ شده بود.

از بغلش که جدا می شدم کیفم را ول می کردم توی حال و به دنبالش می رفتم توی آشپزخانه.

آشپزخانه ی خانه ی مامانجون خیلی بزرگ بود.

شبیه هیچ کدام از آشپزخانه ها نبود

مینشستم روی صندلی قهوه ای آشپزخانه که خنک بود .

دستهایم را می گذاشتم روی میز و مامانجون را نگاه می کردم.

برای خودش و من چای می ریخت

به گمانم با همین چایی های  مامانجون چایی خور حرفه ای شدم

توی چایی گلاب می ریخت

قاشق چای و شکر هم می آورد.مرا هم عادت داده بود که چایم را با شکر بخورم.

می گفت قند تمیز نیست.

وقتی چایی می خورد شکلک های دهانش را خیلی دوست داشتم.

خال گوشتی کنار لبش را هم

از بچگی از خال بدم می آمد

خیلی زیاد

اما این خالش را دوست داشتم

انگار چهره اش را مهربان تر می کرد

همیشه می گفت باید صبر کنم چای کمی ولرم شود و داغ نخورم

می گفت که خوب نیست  زبانم به داغی عادت کند.

همیشه حرفش را گوش می کردم.

برایم از توی فریزر آلوچه های یخ زده در می آورد و می ریخت توی قابلمه ی روحی کوچک

و گاز را با کبریت روشن می کرد

و گاز را روی آرام می گذاشت و من می نشستم منتظر تا آب شود وکمی هم بپزد.

می گفتم مامانجون نمک هم زدین؟

برای راضی کردن من نمک بیشتری میزد

پایم را نشان مامانجون میدادم و می گفتم که روز قبلش از روی دوچرخه افتاده ام

اجازه می گرفتم تا چند تا کبریت روشن کنم.

با چند بار کشیدن روشن می شد و صبر می کردم

تا حداکثر گرمایی که انگشتم میتوانست تحمل کند و بعد سریع فوتش

 می کردم و دودش را تا نهایت نفس می کشیدم توی بینی ام.

از بویش لذت می بردم.

بعد چند سالی مامانجون دیگر نمی گذاشت کبریت روشن کنم و بعد فوت کنم.

می گفت نفسش می گیرد.

کاسه ی پر از آلوچه ی مایع شده را جلویم می گذاشت و نمک فراوانی رویش می پاشید

برایم قاشق چای خوری می گذاشت تویش.ماهیچه های  دهانم جمع می شد وآب دهانم حسابی راه می افتاد.

دلم می خندید تا چشمانم.

و می گفت که نمک زیاد نریزم و خودش به اندازه ریخته.

بوسش میکردم.بوی کرم نیوآ میداد.از آن قوطی آبی گرد ها.

کاسه را بر میداشتم و می رفتم و جلوی میز غول پیکر تلویزیون می نشستم

  و ویدئوی سیندرلا را میچپاندم توی ویدئو و صدای دستگاه راگوش می کردم

 .دیگر صدایش را بلد شده بودم. دکمه پلی را میزدم و می نشستم

جلوی تلویزیون و سیندرلا نگاه می کردم

 و آلوچه ی مامانجونی می خوردم و یواشکی کمی نمک هم رویش اضافه میکردم.

نور  پنجره ها که کم کم سرخ می شد و به غروب می زد  

و مامانجون که جوراب مشکی هایش را می پوشید میفهمیدم باید حاضر شوم.

روسری سر می کردم .

کیفم را می انداختم دوشم و پشت سر مامانجون می رفتم مسجد.

دیوار های مسجد آجری منظم کرم رنگ بود و بوی خوب می آمد.

نماز بلد نبودم

از لحظه ای که نماز شروع می شد  آسمان سفیدی را تصور می کردم

 و کبوتر های سفید و کاکل دارش را می شمردم.

حرکات نماز را حفظ شده بودم و نیازی نبود چشم باز کنم تا بتوانم تمییز تقلید کنم.

کارم را بلد شده بودم.

سقف  قسمت زنانه  مسجد نورگیر گرد کوچکی داشت که از تویش آسمان را می دیدم.

بعد نماز با مامانجون میآمدم خانه و کمک می کردم سفره بیندازیم تا بابا جون بیاید.

باباجون که می آمد  می رفتم جلو و بوسش میکردم و سلام می دادم.

شام هر چه که بود من از آن نیمرو های غوطه ور در روغن حیوانی مامانجون میخواستم

که زرده اش همیشه به طرز عجیبی هم می پخت و هم نمی پخت و عسلی می ماند.

رویش برایم فلفل سیاه میزد و نمک...

با نان لواش که خیلی دوست داشتم.

خمیر شده های دورش را خیلی دوست داشتم.اما مامانجون همیشه می گفت نخورم.سر دلم می ماند زیادیش.

.اما من می خوردم.

مامانم هیچ وقت نمی گذاشت نان لواش بخورم

میگفت خواص ندارد،سبوس ندارد و....

همیشه خانه ی مامانجون شورش را در می آوردم

برایم تو بشقاب سفید ها که دورش گل های رز سرخ داشت

 خیار خرد میکرد و نمک میزد و کمی لیمو ترش رویش می چلاند.

می گفت بسم الله بگو بعد شروع کن

بسم الله می گفتم و تا ته یک نفس می خوردم.

عاشق نیمرو های مامانجون بودم.

پدیده ای خاص بود در صنعت تخم مرغ....

بعد شام مسواک میزدم

و کنارش میخوابیدم و برایم قصه می گفت

عاشق لبهایش بودم وقتی برایم قصه می گفت

تمام مدتی که قصه می گفت به لبهایش و خال محبوب کنار لبش نگاه می کردم.

شیرینی خاصی را چاشنی قصه می کرد.

قصه هایی که برایم می گفت چند داستان ثابت بود

اما هیچ وقت سیر نشدم

هیچ وقت ازشان خسته نشدم

هیچ وقت

حتی حالا

با صدای گرمش و نوازش دستش چشمانم گرم می شد و بسته می شد.

خواب های اتاق خوابش هم شیرین تر از همه جا بود.

آه

بنفیس

پ.ن:بهترین روزهای کودکی ام

مهربان دوستداشتنی من!

بنت الهدی فدای خال لبش


[ پنج شنبه 92/6/14 ] [ 1:8 صبح ] [ benfis b ] [ نظر ]

 

 

 

نشسته ام روی راحتی دفتر کارش

کفش هایم ولو شده اند روی زمین

انگشتان پایم را کش و قوس میدهم تا نفسی بکشند

هوا آفتابیست

اما نورگیر های خاک گرفته ی دفترش اتاق را تاریک کرده اند.

کاکتوسی که دفعه ی پیش پیشکشی برایش آورده بودم حالا حسابی از درون گندیده است.

آبدارچی کاکتوس بیچاره را در حیطه ی کاریش بحساب نیاوره است.

صدای منشی اش خیلی جیغ است.

تند تند حرف می زند و آخر کلماتش جوری ادا می شود انگار که در مرز خفگی ست.به خیالم تا نهایت توانش حرف می زند.همه ی منشی ها اینطور با نهایت جان تا آخر نفسشان حرف می زنند؟رویش را ندارم که این سوال را از او بپرسم.

هفت ساله بودم که دوست داشتم منشی شوم.به قیافه های بزرگترها هنگامی که پاسخم را نسبت به پرسش کلیشه ایه دوست داری چکاره شوی ؟ می شنیدند اهمیتی نمی دادم.هیچ کس به رویم نمی آورد.لابد میدانستند که من هم

بر حسب طبیعت آدمیزادیم  به مشاغلی با شان بالاتر و ارزش مالیه بیشتر رو خواهم آورد.تنها کسی که نسبت به انتخاب شغل کودکی ام اعتراض میکرد.آن هم نه یکبار .بلکه بارها ...مرد پیر مهربان سفید پوستی بود که خیلی خوب آمپول میزد.

با اینکه همیشه بوی الکل میداد اما دوستش داشتم

اتاق کارش همیشه سرد بود

آنقدر سرد که لبهایش همیشه به نظرم بنفش می آمد.

مرداد ماه بود که مرد.کنار خیابان در یک لحظه ایست قلبی...در گرم ترین حالت ممکن..

او تنها غریبه ای بود که برای مرگش گریه کردم.

منشی سکوت کرده است

گردنم را می کشم تا ببینمش

چای می نوشد

ریکاوری می کند برای دووی سرعتیه بیان کلمات.

صدای بم و سنگین پا می آید

جم وجور میشوم

کفشهایم را میپوشم

در اولین لحظه ی ورودش نگاهم می کند، بعد همه  جا را نگاه می کند.چیزی از جایش تکان نخورده.حتی من.

بخاطر از بین رفتن زمانم عذر می خواهد و پشت میز می نشیند.

سنگینی نگاهی از بیرون را حس می کنم.

منشی از جایش بلند شده است.می رود به سمت اتاقی دیگر

شمرده صدایم میکند.

نگاهش می کنم.

همه ی آدمها اینقدر درونشان شلوغ است؟

دوباره سوالم را با صدا برای او تکرار میکنم.

منظورم را جویا می شود

برایش توضیح می دهم که به هر چیزه کوچکی تا نهایتی که فضا دارد فکرکردن،یعنی مدام باخود حرف زدن.

می گوید فکر کردی بقیه فکر و مخیله ندارن؟

می گویم چرا،همه دارن،فقط سوال پرسیدم

کله اش رامی برد توی کشو

نمی دانم دنبال چه می گردد.اما لابد کیف پولش..برای اینکه به من پول بدهد.

می آید بالا .

شانه ی کوچکی برداشته است و ابروهایش را شانه می کشد.

همیشه عادت دارد حرصیم کند.

بلند می شوم و صاف می نشینم.

بلند خطابش می کنم

بی اعتنا کیفش را بر میدارد و شانه را درونش می گذارد.تلفنش زنگ می خورد.

جواب میدهد

تکیه می دهم

گردنم خم می شود.چانه ام چسبیده به گردنم.

تلفن را می گذارد.

می گوید  بابا مخالف است

ناراحت نمی شوم

اتفاق غیر عادی ای نیست

از بچگی هم پدرم همیشه مخالف همه چیزه من بوده است.

و همیشه این مادرم بوده که او را قانع به موافقت می کرده است.

یک جان ضمیمه ی حرفم می کنم.

خواهان همکاریه همیشگیش می شوم.

بلند می شوم و صاف می نشینم.

صدایم را بالاتر میبرم

همیشه که نقش اصلی به آدم نمیدن که.حالا یه بار خوش شانس شدم.مامــان جان؟!

خسته نگاهم می کند.

می گوید برای تئاتر می تواند راضیش کند.

اما برای نقشش نه.

می خواهد که نگویم نقش واقعی ام چیست.

مثلا بگویم نقشم نقش یک مدیر عامل است.

کله ام را محکم می آورم پائین

کیفم را بر میدارم

میبوسمش

پول می دهد دستم

می نالم که کم است

اما با بستن کیفش میفهماند که قرار نیست بیشتر نصیبم شود

پول را می چپانم در جیبم

می آیم بیرون

در را می بندم

منشی هنوز به پشت میزش باز نگشته است

می  نشینم آرام روی صندلی اش

صاف و با وقار بدون قوز

باید بیشتر به دیدن مامان بیایم

باید بیشتر تمرین کنم

تا بتوانم خیلی خوب نقش خانم جونز43 را بازی کنم.

انگشتانم را بی صدا  ولی با سرعت و بدون جدا کردن از صفحه روی کیبورد تکان میدهم.

تلفن را بر میدارم و بین شانه و سرم قرار می دهم و همزمان تایپ هم می کنم 

تلفن هم جواب میدهم

منشی از اتاق بیرون می آید

بلند می شوم

تلفن می افتد

می خندم

تلفن رادرست میکنم

می گویم ببخشید.

چهره اش سری عوض می شود.لبخند می زند.

برایش توضیح میدهم که یک علاقه از کودکیست

تا فکرنکند که قرار است نقش خانم جونز 43 را بازی کنم.

می خندد

 باور کرده است

خاحافظی می کنم

تلفنش زنگ می خورد.

دوباره شروع می کند به تند تند حرف زدن

دفتر تمام می شود

پله ها را میدوم پائین...







«بنفیس»

 


[ سه شنبه 92/6/12 ] [ 6:5 عصر ] [ benfis b ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

طریق ارتباطی پسندیده برای یک آنتی سوشیال
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 59855